تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 57

مساهمون:

ص٥٧
و ديو عبارتى است از خلقى كه حق تعالى وى را بيافريده است كه كار او ضد آن است ، و آن وعد به بدى و فرمودن فواحش و ترسانيدن از درويشى است در آن حال كه قصد خير كند . پس وسوسة در مقابلهء الهام است ، و ديو در مقابلهء فريشته ، و توفيق در مقابلهء خذلان . و قول حق تعالى :
وَ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ
« 131 » ، اشارتى است بر اين چه همهء موجودات مقابل و مزدوج است ، مگر حق تعالى كه او را مقابل نيست ، بل يگانهء حق است كه آفرينندهء دوگانه‌هاست . و دل ميان ديو و فريشته در كشاكش است . پيغامبر - عليه السلام - گفت [ 34 ] في القلب لمّتان : لمّة من الملك ايعاد بالخير و تصديق بالحقّ ، و لمّة من العدوّ ايعاد بالشّرّ و تكذيب بالحقّ و نهى عن الخير ، اى ، در دل دو خطر است : خطرت « 132 » فريشته : وعدهء خير و تصديق حق ، و خطرت ديو : ترسانيدن از بدى و تكذيب حق و بازداشتن از نيكى . و حسن گفت كه آن دو انديشه است كه در دل بگردد : انديشه از خداى - عز و جل - و انديشه از دشمن ، پس رحمت خداى بر بنده‌اى باد كه در حال انديشه توقف كند و تثبت واجب دارد تا آن چه براى خداى باشد به امضا رساند ، و آن چه از دشمن بود آن را به مجاهده دفع گرداند . و براى آن كه دل ميان اين دو مسلط در كشاكش است ، پيغامبر - عليه الصلاة و السلام - گفت : قلب المؤمن بين إصبعين من أصابع الرّحمن . و خداى منزه و متعالى است از آن چه او را انگشتى باشد مركب از گوشت و استخوان و خون و منقسم به انامل ، و لكن روح انگشت سرعت گردانيدن است و قدرت جنبانيدن . چه تو انگشت خود را براى شخص او نخواهى ، بل براى فعل او در گردانيدن خواهى . و چنان كه تو كارها به انگشتان كنى ، بارى تعالى آن چه كند به مسخر گردانيدن فريشته و ديو كند . و ايشان مسخر قدرت اويند در گردانيدن دلها ، چنان كه انگشتان تو مسخر تواند در گردانيدن جسمها مثلا . و دل به اصل آفرينش صلاحيت آن دارد كه هم آثار فريشتگان قبول كند و هم آثار ديوان ، و صلاحيت او هر دو جانب را متساوى است كه يكى از آن بر ديگرى راجح نيست . و رجحان يك جانب به متابعت هوى و مواظبت نمودن بر شهوات باشد ، يا به دورى از آن و مخالفت آن . پس اگر آدمى مقتضى شهوت و خشم را متابعت كند ، تسلط شيطان به واسطهء هوى پيدا آيد و دل
هامش
( 131 ) ذاريات 51 - 49 . ( 132 ) در نسخهء خطى به همين صورت آمده است . خطرت ، خطره ، انديشه ، آن چه بر خاطر گذرد .