ذكر خداى و قوّت مشغولى به دو نبود ، زود باشد كه بر آن دست يابد و دفع او ممكن نگردد . و ما را انتظار شيطان و إدمان « 206 » ذكر او نفرمودهاند .
و اما فريق دوم با فريق اول شريكاند ، چه در دل ذكر خداى را و ذكر شيطان را جمع كردهاند ، و بر اندازهء اشتغال دل و آن چه به ذكر شيطان مشغول شود از ذكر خداى نقصان پذيرد . و حق تعالى خلق را به ذكر خود فرموده است ، و فراموش كردن ابليس و غير او را .
پس حق آن است « 207 » كه بنده دل خود را حذر از شيطان الزام كند ، و عداوت او بر نفس خود مقرر گرداند . و چون آن را اعتقاد كرد و بر آن تصديق نمود ، و حذر شيطان در دل او ساكن شد و قرار گرفت ، پس به ذكر خداى مشغول شود و به كل همت بر آن اكباب نمايد « 208 » ، و كار شيطان را در خاطر نيارد . چه او چون بدان « 209 » مشغول شود پس از معرفت دشمنايگى شيطان ، پس اگر شيطان در خاطر او گردد بدان متنبه شود و در حال تنبيه به دفع او مشغول گردد . و اشتغال به ذكر خداى مانع نباشد از تيقظ در حال نزغات « 210 » شيطان . بل چون مرد بخسبد و ترسان باشد كه مهمى در وقت طلوع صبح از او فوت شود ، پس بر نفس خود حذر الزام كند و بخسبد بر آن عزم كه در آن وقت بيدار شود ، پس بارها در شب پيش از آن وقت كه خواهد بيدار شود ، چه در دل او حذر قرار گرفته باشد با آن چه به خواب از آن غافل شده است . پس اشتغال او به ذكر خداى مانع تنبّه چگونه شود ؟ و چنين دلى است كه بر دفع دشمن قادر شود ، چه به مجرد اشتغال او به ذكر خداى هواى را از وى بميراند ، و نور عقل و علم را در وى احيا گرداند ، و تاريكى شهوتها را از وى دور گرداند .
پس اهل بصيرت دلهاى خود را به عداوت شيطان مشعر گردانيدند و ترصّد و حذر از آن الزام نمودند ، پس به ذكر او مشغول نشدند ، بل به ذكر خداى مشغول گشتند ، و به ذكر حق شرّ دشمن را دفع كردند ، و به نور ذكر روشنايى طلبيدند تا خاطرهاى دشمن را بديدند . پس مثال دل مثال چاهى است كه پاك كردن آن از آب قذر « 211 » مطلوب باشد تا آب صافى از او بيرون آيد ، پس مشتغل به ذكر شيطان آب قذر را در او گذاشته است . و آن كه ميان ذكر شيطان و ذكر خداى جمع
هامش
( 206 ) إدمان ، پيوسته كارى كردن .
( 207 ) و اين وجه سوم است .
( 208 ) اكباب ، روى آوردن ، لازم گرفتن .
( 209 ) به ذكر خداى تعالى .
( 210 ) نزغات ، وسوسهها .
( 211 ) قذر ، پليد .