رسوايى بينديشد « 165 » ، و آن چه از بندگان و تزيّن براى ايشان او را در دنيا حاصل شود آن را مقابله كند بدانچه از آخرت وى را فايت گردد ، و بدانچه از ثواب اعمال او باطل شود . « 166 » با آن چه [ 388 ] يك عمل بسى باشد كه ترازوى حسنات او بدان راجح شود اگر خالص باشد ، و چون به ريا تباه شد آن را به كفهء سيئات تحويل كنند ، پس آن راجح شود و در آتش افتد .
و اگر در ريا جز إبطال يك عبادت نباشد ، آن بسنده بود در معرفت زيان آن ، اگر چه ديگر حسنات او با آن راجح باشد ، چه بدين حسنه شايد كه علو مرتبه يابد نزديك خداى در زمرهء پيغامبران و صدّيقان ، و به سبب ريا از آن در انحطاط افتد و به صف نعال از مراتب اوليا باز گردد . اين جمله باز آن « 167 » است كه متعرض آن شود در دنيا از پراكندگى خاطر به سبب ملاحظهء دلهاى مردمان ، چه رضاى مردمان غايتى است كه بدان نتوان رسيد ، پس هر چه فريقى بدان راضى شود فريقى ديگر از آن برنجد ، و خشنودى بعضى از ايشان در خشم بعضى است . و هر كه خشنودى به خشم حق تعالى طلبد ، حق تعالى بر وى به خشم شود و ايشان را نيز بر وى به خشم آرد . پس كدام غرض است او را در مدح ايشان ، و ايثار ذم خداى براى مدح ايشان ؟ و « 168 » مدح ايشان رزق و أجل او زيادت نگرداند و روز فقر و فاقه - و آن روز قيامت است - او را سود ندارد .
و اما طمع آن را كه در دست ايشان « 169 » است بدانچه داند كه حق تعالى مسخر گردانندهء دلهاى ايشان است به منع و عطا ، و خلق در آن مضطرند ، و روزى دهنده جز خداى نيست ، و هر كه در خلق طمع دارد از خوارى و نوميدى خالى نماند ، و اگر به مراد رسد از منت و حقارت نجات نيابد ، پس چگونه بگذارد آن چه نزديك خداى است به اميد كاذب و وهم فاسد كه او را رسد و نرسد ! و چون برسد لذت آن به درد منت و مذلت آن وفا نكند .
و اما مذمت ايشان « 170 » از آن چرا ترسد ، كه آن وى را چيزى زيادت نگرداند از آن چه حق تعالى بر وى نوشته است ، و تعجيل أجل و تأخير رزق او نكند ، و او را از اهل آتش نگرداند اگر از اهل بهشت باشد ، و دشمن خداى نگرداند اگر نزديك او محبوب بود ، و مقت وى زيادت نگرداند اگر نزديك خداى ممقوت باشد ، چه همهء بندگان مالك زيان و سود ، و مالك مرگ و
هامش
( 165 ) انديشيدن ، ترسيدن .
( 166 ) در كيمياى سعادت : و چون عاقل از اين فضيحت بينديشد ، داند كه ثناى خلق بدين قيام نكند ( 2 - 228 ) .
( 167 ) باز آن ، با آن .
( 168 ) و حال آن كه .
( 169 ) مردمان .
( 170 ) مردمان .