كنند ، و با آن چه از آن نوميد باشد بغايت متلذّذ بود بدان ، و دوستى آن در طبع ثابت است ، و نزديك است كه گمان برده شود كه آن جهل است ، چه دوست داشتن چيزى است كه آن را فايدهاى نيست ، نه در دنيا و نه در آخرت .
جواب آرى از اين دوستى دلها خالى نباشد . و آن را دو سبب است : يكى روشن ، كه آن را همگنان دريابند ، و دوم پوشيده ، و آن بزرگتر است و ليكن باريكتر و پوشيدهتر است و دور تر از فهمهاى زيركان ، تا كار به نادانان رسد . « 22 » و آن به سبب استمداد است از رگى پوشيده كه در نفس است ، و طبيعتى كه در وى مركوز است ، كه جز غوّاصان بر وى واقف نشوند .
و اما سبب اول دفع الم خوف است ، زيرا كه مشفق « 23 » مولع بدگمانى باشد . و آدمى اگر چه در حال مكفى « 24 » باشد طول املى دارد ، و در خاطر او آيد كه « مال او را بسنده است ، باشد كه تلف شود و او به غير آن محتاج گردد » ، و چون اين در خاطر افتاد ، ترسى از دل وى انگيخته شود .
و الم ترس را دفع نكند مگر امنى كه از وجود مالى ديگر حاصل آيد ، كه اگر اين مال را آفت رسد بدان پناهد . پس او بدانچه بر نفس خود مشفق « 25 » است و جاه را دوست دارد ، به قدر درازى زندگانى و قدر ناگاه درآمدن حاجت و قدر امكان تطرّق « 26 » آفت در مال ، از آن ترسى در دل گيرد ، پس چيزى طلبد كه ترس او را دفع كند ، و آن بسيارى مال است ، تا اگر مالى را آفتى رسد ، او به مالى ديگر از آن مستغنى باشد .
و اين ترس را موقفى نيست كه چون مال بدان مقدار مخصوص رسد بىنياز شود . پس براى آن ، مثل او را موقفى نباشد تا آن گاه كه كل آن چه در دنياست ملك او نشود . و براى آن پيغامبر - عليه السلام - گفت : منهومان لا يشبعان : منهوم العلم و منهوم المال ، اى ، دو حريص سير نشوند : حريص علم و حريص مال . و مثل اين علت مطّرد « 27 » است در آن چه دوست دارد قيام منزلت و جاه در دلهاى كسانى كه از وطن و شهر وى بغايت دور باشند ، چه او خالى نباشد از تقدير « 28 » سببى كه او را از وطن ازعاج كند ، [ يا ايشان را ] به وطن او آرد ، و به يارى ايشان محتاج شود . و
هامش
( 22 ) تا چه رسد به نادانان .
( 23 ) مشفق ، بيمناك ، ترسان .
( 24 ) مكفى ، كفايت شده .
( 25 ) مشفق ، بيمناك ، ترسان .
( 26 ) تطرّق ، راه يافتن ، راه وا دادن ( حاشيهء نسخهء خطى ) .
( 27 ) مطّرد ، جارى ، شامل .
( 28 ) تقدير ، فرض كردن .