تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 586

مساهمون:

ص٥٨٦
جاه از غصب و دزدى آمن . آرى ، دلها را نيز به [ تصريف ] « 18 » و تقبيح حال ، و تغيير اعتقاد در آن چه بدان تصديق نموده است از صفتهاى كمال ، غصب توان كرد ، و لكن دفع آن آسان است ، و فعل آن بر جويندهء آن متعذر . سوم آن كه ملك دلها سرايت كند و زيادت شود و نما پذيرد بىآنكه به رنج و مقاسات حاجت باشد ، چه دلها منقاد شخصى شد و كمال او به علم يا عمل يا غير آن اعتقاد كرد ، هر آينه زبانها در عبارت آرد ، پس آن چه معتقد اوست با ديگرى بگويد ، و آن دل را نيز صيد كند . و براى اين معنى صيت و انتشار ذكر را طبع دوست دارد ، زيرا كه چون آن در آفاق منتشر شد ، دلها را صيد كند و به انقياد و تعظيم داعى شود . پس هميشه از يكى به ديگرى سرايت كند و زيادت شود ، و آن را حدى معين نيست . و اما مال ، هر كه مالك چيزى از آن باشد مالك آن بود ، و جز به رنج و مقاسات استنماء « 19 » آن نتواند . پس جاه در نفس خود هميشه در نما باشد و موقع آن را مردّى « 20 » نيست ، و مال ايستاد است . و براى اين چون جاه بزرگ شود وصيت [ 348 ] انتشار پذيرد و زبانها به ثنا گشاده گردد ، مالها را در مقابلهء آن حقير شمرند . اين مجامع ترجيحات جاه است بر مال ، و چون تفصيل پذيرد وجوه ترجيحات بسيار شود . سؤال اشكال هم در مال و هم در جاه قايم است ، چرا بايد كه آدمى مال و جاه را دوست دارد ؟ آرى ، آن مقدار كه به دو جذب ملاذ « 21 » و دفع مضار باشد معلوم است : چون چيزى كه بدان حاجت است از نان و جامه و مسكن ، يا چون كسى كه مبتلا باشد به بيماريى يا عقوبتى ، چون آن را دفع نتواند كرد مگر به مالى يا جاهى . پس دوستى او مال و جاه را معلوم باشد ، چه كل آن چه به محبوب جز به واسطهء آن نتوان رسيد محبوب باشد . و در طبعها وراى اين كارى عجبى است ، و آن دوستى جمع مالهاست ، و نهادن گنجها ، و ساختن ذخيره‌ها ، و استكثار خزانه‌ها وراى همهء حاجتها ، تا به حدى كه اگر بنده‌اى را دو وادى زر باشد ، وراى آن سومى بطلبد . همچنين آدمى اتساع جاه و انتشار صيت دوست دارد تا به دورترين شهرها كه بقطع داند كه هرگز بدان نرسد ، و اصحاب آن را نبيند كه وى را تعظيم كنند ، يا مالى به وى دهند ، يا در غرضى از أغراض وى يارى
هامش
( 18 ) در نسخهء خطى : به تضريب ، در عربى و شرح زبيدى : ( بالتصريف ) اى بالافساد ( 8 - 241 ) . ( 19 ) استنماء ، نما پذيرفتن ، افزونى خواستن . ( 20 ) مردّ ، بازگشت . ( 21 ) ملاذّ ( ج ملذّ ، واحدش : ملذّه ) ، چيزهاى خوشمزه .