امساك نيست ، پس بخلى كه موجب هلاك است كدام است ؟ و حد سخايى كه بنده بدان مستحق صفت سخا و ثواب آن شود چيست ؟
پس گوييم : جماعتى گفتهاند كه « حد بخل منع واجب است » ، پس هر كس آن چه بر او واجب است بگزارد بخيل نباشد . و اين كافى نيست . چه كسى كه براى نقصان حبّهاى يا نيم حبّه ، گوشت به قصاب و نان به خباز باز دهد ، او را به اتفاق بخيل شمردهاند ، و همچنين كسى را كه به عيال خود آن قدر كه قاضى مقرر كرده باشد برساند ، پس در لقمهاى زيادة از آن يا خرمايى مضايقت كند بخيل دانند ، و كسى كه پيش او گردهاى باشد ، پس كسى از امثال او حاضر شود كه پندارد با او بخورد و بدان سبب آن را پنهان كند ، او را بخيل گيرند .
و طايفهاى گفتهاند كه بخيل آن است كه همه عطايى را صعب شمرد . و اين نيز قاصر است . چه اگر مراد آن است كه همهء عطاها را صعب شمرد ، پس بسيار بخيل باشد كه عطاى اندك را صعب نشمرد ، مانند حبّهاى و آن چه بدان نزديك است ، و آن چه زيادة از آن است صعب شمرد ، و اگر مراد آن است كه بعضى عطاها را صعب شمرد ، پس هيچ جوانمردى نيست كه بعضى عطاها را صعب نشمرد ، و آن عطايى باشد كه همهء مال او را ، يا مال عظيم را ، مستغرق گرداند ، و اين حكم به بخل واجب نكند .
و همچنين در « جود » مختلف شدهاند : [ و گفتهاند ] كه عطاى بىمنّت است [ 322 ] و روا كردن حاجت بىانديشه ، و گفتهاند كه عطاى بىخواستن است ، و آن را اندك دانستن ، و گفتهاند كه شاد شدن به خواهنده ، و خوشدل بودن به عطا ، هر چه امكان دارد ، و گفتهاند كه دادن است با دانستن آن كه مال خداى راست و بندهء خداى را مال خداى بدهد بىديدن فقر ، و گفتهاند كه دادن بعضى و نگاه داشتن بعضى « سخا » است ، و دادن بيشتر و چيزى براى خود نگاه داشتن « جود » ، و ما يحتاج خود به ديگران دادن و رنج احتمال كردن « ايثار » و نادان چيزى « بخل » .
و اين همه سخنان به حقيقت بخل وجود محيط نيست . بل گوييم : مال براى حكمتى و مقصودى آفريده شده است ، و آن شايستگى اوست حاجتهاى خلق را . و نگاه داشت آن از صرف در چيزى كه براى آن آفريده شده است ممكن است ، و بذل آن در چيزى كه صرف در آن خوب نبود ممكن ، و تصرف در آن به عدل ممكن . و تصرف به عدل آن است كه نگاه دارد آن جا كه نگاه داشت واجب باشد ، و ببخشد آن جا كه بخشيدن واجب بود . پس نگاه داشتن جايى كه
إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 542
مساهمون: الغزالي
ص٥٤٢