ميان خستهاى گفت : آه . پسر عمّم اشاره كرد كه آب بر او بر . و او هشام بن عاص بود ، پس او را گفتم : تو را آب دهم ؟ او آه از خستهاى ديگر شنيد ، اشاره كرد آن جا بر . چون بر او رفتم او بمرده بود ، پس به هشام بازگشتم او هم وفات كرده بود ، آن گاه به پسر عمّم معاودت نمودم او هم به آخرت رفته بود .
و عباس بن دهقان گفت كه از دنيا كسى چنان بيرون نرفت كه درآمده بود مگر بشر بن حارث حافى ، چه در مرض موت او مردى بيامد و حاجت خود بر او تقرير كرد ، او پيراهن خود بكشيد و به دو داد و پيراهنى عاريت كرد و در آن وفات يافت .
و يكى از صوفيان گفت كه به طرسوس « 83 » بوديم ، جماعتى فراهم آمديم و به باب الجهاد رفتيم ، سگى در عقب ما بيامد ، و چون به باب الجهاد رسيديم ستور مردهاى ديديم ، و ما به موضعى خالى بر رفتيم و بنشستيم ، سگ چون آن مردار را ديد سوى شهر باز رفت و پس از ساعتى باز آمد ، و در اندازهء بيست سگ ديگر با وى بودند ، پس آن سگ اول در گوشهاى بنشست ، و سگان ديگر در آن مردار افتادند و مىخوردند ، و آن سگ نشسته مىنگريست تا مردار همه خورده شد و استخوان بماند ، پس سگان سوى شهر باز گشتند ، و آن سگ برخاست و سوى استخوان رفت و اندكى گوشت كه بر استخوان مانده بخورد و بازگشت .
و جملهاى از اخبار ايثار و احوال [ اوليا ] در « كتاب فقر و زهد » ياد كردهايم ، به أعادت آن مشغول نشويم .
بيان حد سخا و بخل و حقيقت آن
( 1 ) شايد كه گويى : به شواهد شرع معلوم شده است كه بخل از مهلكات است ، و ليكن حد بخل چيست ، و به چه چيز آدمى بخيل شود ؟ و هيچ آدميى نيست كه نه او خود را سخى پندارد ، و بسى باشد كه ديگرى او را بخيل داند ، و كارى از آدمى صادر شود و مردمان در آن اختلاف كنند ، بعضى گويند : اين بخل است ، و بعضى گويند : بخل نيست ، و هيچ آدميى نيست كه نه در نفس خود دوستى مال يابد و در حفظ و امساك آن كوشد ، و اگر به امساك مال [ آدمى ] بخيل شود ، پس هيچ كس از بخل خالى نباشد ، و اگر امساك مطلقا موجب بخل نباشد و بخل را معينى جز
هامش
( 83 ) طرسوس ، شهرى در جنوب تركيه نزديك مديترانه ، مدفن مأمون عباسى در آن جاست .