و جاحظ گفت : از لذتها جز سه چيز نمانده است : نكوهش بخيلان ، و خوردن قديد ، و خاريدن گر . و بشر بن حارث گفت : بخيل را غيبت نباشد ، چه پيغامبر يكى را به بخل نسبت كرد .
و زنى را پيش پيغامبر بستودند و گفتند : در قيام و صيام مبالغت نمايد ، الاّ آن است كه بخيل است .
گفت - عليه السلام : پس اكنون در او چه نكويى [ 318 ] باشد . و بشر گفت : ديدن بخيل دل را سخت كند ، و لقاى بخيلان اندوهى است بر دلهاى مؤمنان . و يحيى بن معاذ رازى گفت : دلها نتواند كه اسخيا را دوست ندارد اگر چه فاسق باشند ، و بخيلان را دشمن نگيرد اگر چه نيكو كار باشند . و ابن المعتز گفت : بخيلتر مردمان به مال سخىتر ايشان باشد به عرض . و يحيى بن زكريا - عليهما السلام - ابليس را در صورت خود بديد ، گفت : اى ابليس ، بگو كه دوستترين مردمان و دشمنترين مردمان نزديك تو كيست ؟ گفت : دوستتر مردمان بر من مؤمن بخيل است ، و دشمنتر فاسق سخى . گفت : چرا ؟ گفت : زيرا كه بخل بخيل مرا از كار او فارغ دارد ، و ترسم كه حق تعالى بر سخاى فاسق اطلاع فرمايد و آن را قبول كند ، پس روى بگردانيد و مىگفت : اگر تو يحيى نبودى نگفتمى .
حكايات بخيلان آمده است كه در بصره مردى توانگر بخيل بود ، همسايهاى وى را به دعوت خواند ، و تباهچه « 72 » با بيضه پيش آورد ، در خوردن مبالغت نمود ، پس آب خوردن گرفت ، شكمش منتفخ شد و نزديك شد كه بميرد و پيچيدن گرفت ، و چون كار به غايت رسيد با طبيب حال خود گفت و مشورت كرد ، طبيب گفت : باكى نيست ، آن چه بخوردهاى بر آر . گفت : هاه ، تباهچه با بيضه بر آرم ! بميرم تباهچه با بيضه بر نيارم .
و گفتهاند : اعرابيى بر مردى آمد ، و پيش او انجير بود ، او انجير را به گليم بپوشيد ، اعرابى بنشست ، آن مرد اعرابى را گفت : قرآن دانى خواند ؟ گفت : آرى . پس خواند : و الزّيتون و طور سينين : گفت : « و التّين » كجاست ؟ گفت : زير گليم تو است .
و يكى از ايشان دوستى را بخواند و تا نماز ديگر نان نداد ، گرسنگى او قوّت گرفت و مثل جنونى بر وى مستولى گشت ، ميزبان بربط برداشت و گفت : به حيات من ، بگوى كه كدام صوت
هامش
( 72 ) تباهچه ، گوشت پختهء نرم و نازك ، « طباهجه » معرّب آن .