اى ، قبول مدح ما و گذاشتن آن چه از عطا اميد مىداريم حرام باشد ، چنان كه فروختن دينار و درم حرام است مگر دست بدست . و چون آن دو بيت به إبراهيم رسيد حاجب را پرسيد كه چندگاه است كه اينجاست ؟ گفت : دو ماه . گفت : سى هزار درم به وى ده . و دوات و قلم خواست و اين دو بيت به دو بنوشت : [ 313 ]
اعجلتنا فأتاك عاجل برّنا * قلّا و لو أمهلتنا لم نقلل
فخذ القليل و كن كانّك لم تقل * و نكون نحن كانّنا لم نفعل
اى ، به شتاب آوردى ما را ، بدان عاجل برّ ما اندكى به تو رسيد ، و اگر ما را مهلت دادى اندك نداديمى ، پس اندكى بگير و چنان دان كه تو نگفتى ، و ما چنان دانيم كه نداديم .
و آمده است كه عثمان بر طلحه - رضى اللّه عنهما - پنجاه هزار درم داشت ، پس عثمان روزى به مسجد رفت ، و طلحه گفت : مال شما مهيا شده است ، قبض بايد فرمود . پس گفت : آن تو را باشد يا ابا محمد ، تا آن مال تو را معونتى باشد بر مروت .
و سعدى دختر عوف گفت كه بر طلحه رفتم ، در او گرانيى ديدم ، گفتم : چه افتاده است ؟
گفت : نزديك من مالى جمع شده است كه مرا اندوهگين گردانيده است . گفتم : چه غم مىخورى ، قوم خود را بخوان . پس او غلام را فرمود ايشان را بخواند و آن مال ميان ايشان قسمت كرد . و من از وى پرسيدم كه چند بود ؟ گفت : چهار صد هزار درم .
و اعرابيى نزديك طلحه آمد و به خويشاوندى تقرب نمود و چيزى بخواست ، گفت : اين خويشاوندى است كه به سبب آن از من كسى پيش از تو چيزى نخواسته است ، من زمينى دارم كه عثمان آن را از من به سيصد هزار درم مىخواهد ، اگر خواهى آن را قبض كن ، و اگر خواهى آن را بر عثمان بفروشم و بها به تو دهم . او بها خواست ، و طلحه آن را بر عثمان فروخت و بها به دو داد .
و آمده است كه على - رضى اللّه عنه - روزى بگريست ، گفتند : موجب گريه چيست ؟ گفت :
هفت روز است كه مرا مهمانى نرسيده است ، مىترسم كه خداى - عز و جل - مرا خوار گردانيده باشد .
و مردى به خانهء دوستى بيامد و در بكوفت ، گفت : به چه موجب رنجه شدهاى ؟ گفت :
چهار صد درم وام دارم . او چهار صد درم بسنجيد و به دو داد ، چون او برفت گريستن گرفت ، قوم او گفت : اگر دادن سيم بر تو گران بود چرا دادى ؟ گفت : براى آن مىگريم كه من حال او تفقّد نكردم ، تا آن چه او محتاج شد با من بگفت .