تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 525

مساهمون:

ص٥٢٥
گفت : چگونه است كه دوستان مرا عيادت نمىكنند ؟ گفتند : وام دارى بر ايشان ، « 51 » ايشان از شرم آن چه نگزارده باشند نمىتوانند آمد . گفت : [ 311 ] لعنت بر مالى كه دوستان را از زيارت باز دارد ! پس فرمود تا ندا كنند كه « قيس بن سعد را بر هر كه حقّى است بخشيد . » پس ، چندان مردمان وى را عيادت كردند كه شبانگاه نردبان « 52 » وى ويران شده بود . و ابو اسحاق گفت كه نماز بامداد در كوفه در مسجد أشعث بگزاردم براى طلب غريمى ، و چون از نماز فارغ شدم دو جامه و نعلين پيش من آوردند ، گفتم : من از اهل اين مسجد نه‌ام . گفتند : أشعث بن قيس كندى دوش از مكه بيامده است ، و هر كه در اين مسجد نماز گزارده است او را دو جامه و نعلين فرموده است . و خواجه بو سعيد خرگوشى نيشابورى گفت : از محمد بن محمد حافظ شنيدم كه مىگفت كه از شافعى مجاور مكه شنيدم كه در مصر مردى بود معروف بدان كه براى درويشان از مردمان چيزى بخواهد و جمع كند ، پس درويشى را فرزند آمد ، به نزديك وى رفت و گفت : مرا فرزندى آمده است و چيزى ندارم . با وى برخاست و از جماعتى سؤال كرد ، هيچ چيز نگشاد ، پس وى را به سر گورى برد ، و به نزديك گور بنشست و گفت : رحمت خداى بر تو باد ، تو بودى كه در حق درويشان لطف مىكردى ، و من امروز براى اين مرد كه وى را فرزندى آمده است از جماعتى چيزى درخواستم هيچ فتوح نبود . پس برخاست و دينارى بيرون آورد و آن را دو نيم كرد و نيمى از آن به من داد و گفت : اين بر تو وام باشد تا آن گاه كه فتوحى پديد آيد . من آن بستدم و باز گشتم ، و چيزى كه بايست بخريدم . پس آن مرد بخسبيد آن شب ، مرده را در خواب ديد كه وى را گفت : آن همه كه گفتى شنيدم ، ما را دستورى در جواب نيست ، و ليكن به خانهء من رو و فرزندان مرا بگوى تا جاى آتشدان بكاوند و قرابه‌اى كه در آن پانصد دينار است بيرون آرند ، و آن پانصد دينار را بر آن مرد بر . گفت : ديگر روز به خانهء مرده رفتم و قصّه تقرير كردم ، مرا گفتند : بنشين . و آن موضع بكاويدند ، و دينارها بيرون گرفتند پيش من نهادند ، گفتم : اين مال شماست ، و خواب مرا حكمى نيست . گفتند : او در حال مردگى سخاوت مىكند ، ما در حال زندگى نكنيم ! و چون إلحاح كردند دينارها برداشتم ، بدان مرد بردم و قصه باز گفتم ، و او دينارى از آن بستد ، دو نيم كرد ، نيمى از آن در وجه قرض به من داد و نيمى نگه داشت و گفت : مرا اين بس كند ، و دينارهاى ديگر را بر
هامش
( 51 ) قباله ، سند ، در شرح زبيدى : ( فان لم يجد شيئا كتب لمن سأله صكّا على نفسه ) و الصّك كتاب الذي تكتب فيه المعاملات و الاقارير ، و جمعه صكوك و أصك ، و هو فارسى معرب ( 8 - 187 ) . ( 52 ) نردبان ، پلكان .