تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 522

مساهمون:

ص٥٢٢
همچنان كردند و گفتند : هيچ طعامى هست ؟ گفت : جز اين گوسفند نيست ، او را ذبح كنيد تا من براى شما طعامى سازم . پس يكى از ايشان برخاست و ذبح كرد و پوست بياهنجيد « 48 » ، و آن زال براى ايشان طعامى ساخت ، و ايشان تناول كردند و برخاستند ، و گفتند : ما از قريشيم به سفر مىرويم ، و چون از اين سفر بسلامت باز گرديم اگر بر ما آيى به جاى تو « 49 » نكويى كنيم . پس رحلت كردند ، و شوى او بيامد ، اين قصه با وى بگفت ، او در خشم شد و گفت : اى بدبخت ، گوسفند من براى قومى كه ايشان را نشناسى بكشتى ، پس گويى كه از قريش‌اند ! آن گاه پس از مدتى حاجت ايشان را بر آن داشت كه به مدينه رفتند ، و پشك مىآوردند و مىفروختند و از بهاى آن قوتى مىساختند ، پس روزى آن زال در كويى از كويهاى مدينه مىرفت ، حسن بن على - رضى اللّه عنهما - بر در سراى خود نشسته بود ، زال را بشناخت و غلام را بفرستاد تا وى را بخواند ، چون بيامد ، گفت : اى پرستار خداى ، مرا مىشناسى ؟ گفت : نى . گفت : من مهمان تو بودم فلان روز . گفت : مادر و پدرم فداى تو باد ، تو آنى ؟ گفت : آرى . پس حسن او را هزار گوسفند و هزار دينار بداد ، و او را با غلام خود بر حسين فرستاد ، حسين گفت : برادرم تو را چه داد ؟ گفت : هزار گوسفند و هزار دينار . او نيز مثل آن بداد ، و با غلام خود بر عبد اللّه بن جعفر فرستاد ، عبد اللّه گفت : حسن و حسين تو را چه دادند ؟ گفت : دو هزار گوسفند و دو هزار دينار . عبد اللّه بن جعفر دو هزار گوسفند و دو هزار دينار بداد و گفت : اگر ابتدا از من مىكردى ، ايشان را در رنج انداختمى ، اى چندان بدادمى كه ايشان نتوانستندى داد . پس زال با چهار هزار گوسفند و چهار هزار دينار به نزديك شوهر خود رفت . و عبد اللّه بن عامر كريز از مسجد بيرون آمد ، به خانه مىرفت و تنها بود ، كودكى از ثقيف برخاست و در عقب وى رفتن گرفت ، گفت : اى كودك مطلوب تو چيست ؟ گفت : مطلوب من صلاح و فلاح تو است ، تو را ديدم كه تنها مىروى ، خواستم كه نفس خود را وقايهء تو سازم ، و من بازداشت خواهم به خداى كه در جناب تو مكروهى رسد . عبد اللّه دست او گرفت و به خانه برد ، پس هزار دينار بخواست و به دو داد ، و گفت : اين را در وجه خود خرج كن ، چه تو را اهل تو نيكو أدب آموخته است . و آمده است كه گروهى از عرب سوى گور يكى از اسخياى خود رفتند به زيارت ، و
هامش
( 48 ) آهنجيدن ، كندن . ( 49 ) به جاى تو ، در حق تو ، دربارهء تو .