تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 523

مساهمون:

ص٥٢٣
نزديك گور وى نزول كردند ، و از سفرى بعيد آمده بودند ، پس شب نزديك گور او گذاشتند ، و يكى از ايشان صاحب گور را در خواب ديد كه وى را مىگويد : اشتر خود را با نجيب « 50 » من بدل مىكنى ؟ و اين سخى مرده نجيبى گذاشته بود كه به دو معروف بود ، و اين خواب بيننده اشترى فربه داشت ، در خواب گفت : آرى . و اشتر خود به نجيب او فروخت ، و چون آن عقد ميان ايشان واقع شد ، آن مرده آن اشتر را نحر كرد ، و خواب بيننده چون بيدار شد ديد كه خون از سينهء اشتر مىرود ، پس آن نحر را به إتمام رسانيد ، و گوشت آن قسمت كرد ، و بپختند و بخوردند ، پس از آن جا برفتند ، و چون روز دوم در راه مىرفتند كاروانى پيش آمد ، و يكى از ايشان نام صاحب اشتر را ياد كرد و گفت : از شما فلان كيست ؟ آن مرد گفت : منم . گفت : بر فلان مرده هيچ چيز فروخته‌اى ؟ گفت : آرى ، اشتر خود را به نجيب او [ 310 ] در خواب بفروخته‌ام . گفت : اين نجيب اوست بگير . پس گفت : آن مرده پدر من است ، من او را در خواب ديدم كه مرا مىگفت : اگر پسر منى ، نجيب من به فلان ده . و نام تو را گفت . و مرد [ ى ] قريشى از سفر باز آمد ، و در راه بر اعرابيى گذشت كه روزگار وى برگرديده بود و رنجورى زيان به وى رسانيده ، گفت : ما را بر روزگار يارى كن . آن مرد غلام خود را گفت : آن چه از نفقة باقى مانده است به دو ده . غلام چهار هزار درم در كنار وى ريخت ، او خواست كه برخيزد از ضعف نتوانست ، پس بگريست ، آن قريشى گفت : براى چه مىگريى ، شايد كه عطاى ما را اندك مىشمرى ؟ گفت : نى ، و ليكن يادم آمد كه زمين كرم تو را نيست كند ، گريه بر من افتاده . و عبد اللّه بن عامر ، از خالد بن عقبة بن ابى معيط سرايى كه در بازار داشت به نود هزار درم بخريد ، و شب آن گريهء فرزندان خالد شنيد ، اهل خود را گفت : چرا مىگريند ؟ گفتند : براى سراى خود مىگريند . گفت : اى غلام ، برو و ايشان را بگوى كه هم سراى هم درم ايشان راست . و گفته‌اند كه هارون الرشيد براى مالك بن انس پانصد دينار فرستاد ، و اين به ليث بن سعد رسيد ، براى وى هزار دينار فرستاد . هارون در خشم شد و ليث را گفت : من پانصد دينار دهم و تو هزار دينار ، و تو رعيّت منى ! ليث گفت : اى امير المؤمنين ، غلهء من هر روز هزار دينار است ، شرم داشتم كه مثل او را كم از دخل يك روزه دهم . و گفته‌اند كه زكات هرگز بر وى واجب نشد
هامش
( 50 ) نجيب ، شتر يا اسب برگزيده و اصيل . اين واژه را زبيدى « بختي » ضبط كرده است ( 8 - 186 ) ، زمخشرى در مقدمة الادب آورده است : « بختي » اشتر خراسانى را گويند .