تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 524

مساهمون:

ص٥٢٤
با آن چه وى را هر روز هزار دينار دخل بود . و آمده است كه زنى از ليث بن سعد قدرى انگبين خواست ، او وى را خيكى فرمود ، پس گفتند : او اندك خواست تو يك خيك فرمودى ! گفت : او به اندازهء خود خواست و ما به اندازهء خود داديم . و هر روز تا سيصد و شصت مسكين را صدقه ندادى سخن نگفتى . و اعمش گفت كه گوسفند من رنجور شد ، خيثمة بن عبد الرحمن بامداد و شبانگاه عيادت فرمودى و از من بپرسيدى كه علف مستوفى خورده است ؟ و كودكان بىشير وى چگونه مىشكيبند ؟ و من نمدى داشتم كه بر آن نشستيمى ، و چون بخواستى رفت گفتى : آن چه زير نمد است بردار . تا در رنجورى گوسفند زيادت از سيصد [ دينار ] زر به من رسيد ، تا به حدى كه خواستم كه گوسفند به نشود . و عبد الملك بن مروان اسماء بن خارجه را گفت كه خصلتها از تو به من رسيده است ، آن را با من تقرير كن . گفت : تقرير آن از ديگرى خوب‌تر آيد . گفت : تو را سوگند مىدهم كه بگويى . گفت : اى امير المؤمنين نه منّت ايشان بر خود بيش از آن دانسته‌ام كه منّت خود بر ايشان ، و هيچ كس روى به من نياورده است براى چيزى خواستن كه من چيزى كه به وى دادم آن را بسيار شمرده‌ام . و سعيد بن خالد بر سليمان عبد الملك رفت ، و سعيد مردى جوانمرد بود ، چون چيزى نيافتى ، براى سائل قباله‌اى نوشتى « 51 » كه هر وقت عطاى او برسد مبلغى به سائل بدهد . چون سليمان به دو نگريست بدين بيت تمثيل كرد :
انى سمعت مع الصّباح مناديا * يا من يعين على الفتى المعوان
اى ، من بامداد ندايى شنيدم كه « اى كسى كه جوانمرد يارى دهنده را يارى كند . » پس گفت : حاجت خود بگوى . گفت : وام دارم . گفت : چند ؟ گفت : سى هزار درم . گفت : مبلغ وام تو را دادم ، و مثال آن نيز . و آمده است كه قيس بن سعد بن عباده بيمار شد و [ دوستان به عيادت او دير شدند ] ،
هامش
( 51 ) قباله ، سند ، در شرح زبيدى : ( فان لم يجد شيئا كتب لمن سأله صكّا على نفسه ) و الصّك كتاب الذي تكتب فيه المعاملات و الاقارير ، و جمعه صكوك و أصك ، و هو فارسى معرب ( 8 - 187 ) .