درخت خود كه در فلان موضع است به من بخشى . گفت : بخشيدم ، و به حق او آن چه پيرامون آن است هم به تو بخشم . و آن اضغاف مطلوب او بود .
و أبو مرثد « 47 » يكى از كريمان بود ، شاعرى وى را مدح كرد ، گفت : به خداى كه من چيزى ندارم كه به تو بدهم ، و ليكن مرا پيش قاضى بر و ده هزار درم بر من دعوى كن تا من بدان اقرار كنم ، پس مرا حبس فرماى ، چه اهل من مرا محبوس نگذارند . پس هم بر اين جمله كرد ، و شبانگاه نشد كه ده هزار درم حاضر كردند و بو مرثد را از حبس بيرون آوردند .
و معن بن زايده عمل عراقين داشت و در بصره بود ، شاعرى به در وى رسيد ، مدتى اقامت نمود ، معن را نتوانست ديد ، پس يكى از خدم معن را گفت كه چون امير در بستان رود مرا اعلام كن . آن خدمتكار گفتهء او را به جاى آورد ، و آن شاعر بيتى بر چوبى بنوشت و در جويى كه در بستان معن رفتى انداخت ، و معن بر سر جوى بود ، چون چوب را ديد بگرفت و بخواند ، در آن اين نوشته بود :
أيا جود معن ناج معنا بحاجتي * فما لي إلى معن سواك شفيع « 48 »
پس گفت : صاحب اين چوب كيست ؟ و آن مرد را آوردند ، او را گفت : چگونه گفتهاى ؟ او باز گفت ، ده بدره او را فرمود ، و در قبض او آمد ، و امير آن چوب را زير بساط خود نهاد ، و روز ديگر آن را بيرون آورد و بخواند ، و آن مرد را باز طلبيد ، صد هزار درم به وى داد ، مرد انديشيد و ترسيد كه آن بدرهها از وى باز خواهد ستد ، بدين موجب از بصره برفت ، و در روز سوم آن بيت را بخواند و فرمود تا آن مرد را بطلبند ، و نيافتند ، پس گفت : واجب است بر من كه وى را چندان دهم كه در خزانهء من يك درم و يك دينار نماند .
و بو الحسن مداينى گفت كه حسن و حسين و عبد اللّه بن جعفر - رضى اللّه عنهم - به حج رفتند ، رخت و بنهء ايشان پس مانده بود ، پس روزى به راه گرسنه و تشنه شدند [ 309 ] ، بر خيمهء زالى گذشتند ، گفتند : هيچ شرابى هست ؟ گفت : هست . ايشان فرود آمدند ، و اين زال را جز گوسفندى كه در گوشهء خيمه ايستاده بود نبود ، گفت : اين را بدوشيد و شير آن با آب بياميزيد .
هامش
( 47 ) در نسخهء خطى : ابو مزيد ، در عربى : و كان أبو مرثد احد الحكماء ( همان جا ) .
( 48 ) اى سخاوت معن ، نياز مرا به معن در گوشى برسان ، زيرا كه من نزد معن جز تو شفيعى ندارم .