باشد كه مختطف « 100 » باشد . و اگر ثبات كند : باشد كه مدت ثبات او دراز بود ، و باشد كه دراز نبود .
و باشد كه امثال آن از در رسيدن به يك ديگر متظاهر شود ، و باشد كه بر يك فن اقتصار نمايد . و منازل اولياى خداى در اين باب بىشمار است ، چنان كه تفاوت خلقت و اخلاق ايشان بىشمار است . و رجوع اين طريق از جانب تو پاك كردن محض است دل را ، و صافى داشتن و روشن گردانيدن ، پس مستعد و منتظر بودن .
و اما اهل نظر و ارباب اعتبار وجود و امكان اين طريق را ، و رسيدن آن به مقصد بر سبيل ندور ، منكر نهاند ، چه اكثر احوال انبيا و اوليا آن است . و لكن آن را درشت « 101 » شمردهاند و ثمرهء آن را بطيء الحصول دانسته ، و اجتماع شروط آن را مستبعد داشته و گفته كه محو علايقها تا بدان حد چون متعذر است ، اگر در حالى حاصل آيد ثبات آن دور تر از آن باشد ، چه كمتر خاطرى و وسوسهاى دل را مشوش كند . پيغامبر - عليه السلام - گفت : قلب المؤمن أشدّ تقلّبا من القدر في غليانها ، اى ، دل مؤمن گردندهتر از ديگى است [ 24 ] كه در حال جوش باشد . و گفت : قلب المؤمن بين إصبعين من اصابع الرّحمن ، اى ، دل مؤمن در ميان دو داعيه است كه بارى تعالى بىاختيار بنده آن را بيافريند ، و به ايجاد آن داعيهها دل وى را همچنان بگرداند كه كسى چيزى را گرداند كه ميان دو انگشت وى بود . و در اثناى اين مجاهده ، باشد كه مزاج تباه شود و عقل اختلال پذيرد و تن رنجور گردد . و چون رياضت نفس و تهذيب آن به حقايق علمها پيش از آن حاصل نشده باشد ، خيالات فاسده در دل آويزد ، و نفس با آن مدتى دراز بيارامد ، تا آن گاه كه زايل گردد و عمر سپرى شود و نجحى پيدا نيايد . چه بسيار صوفى سالك اين طريق شده است ، پس بيست سال در خيالى مانده است ، و اگر پيش از آن در علم اتقانى حاصل كرده بودى ، وجه التباس آن خيال وى را در حال روشن گشتى . پس مشغول شدن به طريق تعلم استوارتر باشد ، و به غرض نزديكتر .
و گفتهاند كه سلوك آن طريق آن را ماند كه كسى تعلم فقه بگذارد « 102 » و گويد :
پيغامبر - عليه السلام - تعلم نكرده بود ، و لكن به وحى و الهام ، بىتكرار و تعلم ، فقيه شد ، پس شايد كه من نيز به رياضت آن جا رسم . و هر كه آن گمان برد ، بر نفس خود ظلم كرده باشد و عمر خود را ضايع گردانيده ، بل او چون كسى بود كه طريق كسب و كشاورزى بگذارد به اميد آن كه بر گنجى از گنجها مطلع شود ، چه آن ممكن است ، و ليكن در غايت بعد است . و سلوك اين طريق
هامش
( 100 ) مختطف ، خيره كننده چون برق و بىثبات .
( 101 ) درشت ، دشوار .
( 102 ) گذاشتن ، ترك كردن .