انشراح پذيرد [ 23 ] و سر ملكوت منكشف گردد ، و حجاب عزت از روى دل به لطف رحمت وا شود ، و حقايق كارهاى الهى در وى بدرفشد . و بر مريد نيست جز ساخته بودن به تصفيهء مجرد ، و احضار همت به ارادت صادق ، و تعطّش « 98 » تمام ، و همواره مترصد بودن آن چيز را كه حق تعالى از رحمت گشاده گرداند . چه انبيا و اوليا را انكشاف امور بر دلهاشان به فيضان نور حاصل آمده است ، نه به آموختن و خواندن كتابها ، بل به ترك دنيا و بيزار شدن از علايق آن ، و فارغ گردانيدن دل از شواغل ، و به كنه همت بر حق تعالى اقبال نمودن . چه هر كه خداى را باشد ، خداى او را بود .
و گفتهاند كه طريق در آن ، آن است كه اولا علايق دنيا به كلى قطع كند ، و دل خود را از آن فارغ گرداند ، و انديشهء خود از اهل و مال و فرزند و وطن و علم و ولايت و جاه ببرد ، بل دل او چنان شود كه وجود و عدم اين چيزها در او يكسان باشد . پس در زاويهاى ، با اقتصار نمودن « 99 » بر فرايض و سنت ، خلوت گزيند و با فراغ همت و جمعيت دل بنشيند و انديشهء خود را تفرقه نكند ، نه به خواندن قرآن و نه به تأمل در تفسير آن و نه به كتابت حديث و غير آن ، بل جهد كند كه در دل او جز ذكر حق تعالى نگردد . و همواره پس از آن چه در خلوت نشيند به زبان با حضور دل « اللّه اللّه اللّه » مىگويد تا به حالتى رسد كه از جنبانيدن زبان بگذرد و داند كه اين كلمه بر زبان او روان است . پس بر آن صبر كند تا اثر او از زبان محو شود ، و دل خود را بر ذكر مواظب يابد . پس همواره بر آن باشد تا صورت لفظ و حروف و هيئت كلمه از دل محو شود ، و معنى كلمهء مجرده در دل او باقى ماند و در آن حاضر باشد ، چنانستى كه لازم اوست كه از او جدا نشود . و او را اختيار باشد تا آن گاه كه بدين حد رسد ، و اختيار باشد به استدامت اين حال به دفع وسوسهها . و در استجلاب رحمت خداى او را اختيار نباشد ، بل بدانچه كرد خود را در پيش نفحات رحمت داشته باشد . پس باقى نماند مگر انتظار براى آن چه خداى - عز و جل - گشاده گرداند از رحمتى كه بر انبيا و اوليا گشاده است بدين طريق و در اين حال . چون ارادت او صادق باشد و همت او صافى و مواظبت او نيكو و شهوتها او را در كشاكش نه اندازد و حديث نفس به علايق دنيا او را مشغول نگرداند ، لوامع حق در دل او درفشيدن گيرد . و در ابتدا چون برق خاطف « 100 » باشد كه آن را ثباتى نبود . پس باز بدرفشد ، و باشد كه در تأخر ماند . و اگر معاودت نمايد : باشد كه ثبات كند ، و
هامش
( 98 ) تعطّش ، تشنگى .
( 99 ) اقتصار نمودن ، بسنده كردن .
( 100 ) خاطف ، خيره كننده .