نيز همچنان است . و گفتهاند كه اول از تحصيل آن چه علما حاصل كردهاند و فهم آن چه گفتهاند چاره نيست ، آن گاه پس از آن باكى نباشد در انتظار [ ماندن براى ] آن چه ديگر علما را منكشف نشده است ، چه شايد كه پس از آن به مجاهده منكشف شود .
بيان فرق اين دو مقام به مثال محسوس
( 1 ) بدان كه عجايب دل از مدركات حسها بيرون است ، زيرا كه دل نيز از ادراك حس بيرون است . و آن چه به حسها در نتوان يافت ، فهمها از دريافت آن عاجز باشد ، الاّ به مثال محسوس . و ما آن را به فهمهاى ضعيفان نزديك گردانيم به دو مثال .
يكى آن كه حوضى كاويده در زمين فرض كنيم كه احتمال آن دارد كه آب را از بالا سوى او رانند به جويهايى كه در او بگشايند ، و احتمال آن دارد كه فرود او بكاوند و خاك او بردارند تا به منبع آب صافى نزديك شود ، و از قعر آب بيرون آيد ، و آن آب صافىتر و دايمتر بود ، و روا كه بيشتر باشد . پس همچنين دل چون حوض است ، و علم چون آب ، و پنج حس چون جويها . و ممكن است كه به واسطهء جويهاى حواس و اعتبار به مشاهدات ، علم سوى دل رانده آيد تا پر علم شود . و ممكن است كه اين جويها را ، به « 103 » خلوت و عزلت و فرو خوابانيدن چشم از او ، ببندند و قعر دل را پاك كنند و طبقات حجابها را از او بردارند ، تا چشمهء علم از درون او روان شود .
سؤال علم از ذات دل چگونه روان شود ، چون از آن خالى است ؟
جواب بدان كه اين اسرار عجايب دل است ، و در علم معامله به ذكر آن مسامحه نباشد . و آن مقدار كه ياد توان كرد آن است كه حقايق چيزها در لوح محفوظ ، بل در دلهاى فريشتگان مقرّب نوشته است . و چنان كه مهندس صورت بناهاى سراى بر كاغذى بنويسد ، پس بر وفق آن نسخه بنا كند ، پس همچنين آفرينندهء آسمانها و زمين نسخهء عالم از اول تا آخر عالم در لوح محفوظ بنوشت ، پس بر وفق آن نسخه در وجود آورد . و عالمى كه به صورت خود در وجود آمده است ، از او صورتى ديگر در حس و خيال منتقش مىشود . چه كسى كه در آسمان و زمين بنگرد ، پس چشم فرو خواباند ، صورت آسمان و زمين در خيال خود ببيند ، تا چنانستى كه در آن مىنگرد ،
هامش
( 103 ) به ، به وسيلهء .