نگرد كه صورت خورشيد را حكايت كند ، در نفس خورشيد ننگريسته باشد .
پس روشن شد كه دل را دو در است : يكى سوى عالم ملكوت گشايد ، و آن لوح محفوظ و عالم فريشتگان است ، و دوم سوى پنج حس باز شود ، كه تمسك آن به عالم شهادت و ملك است . و عالم شهادت و عالم ملك نيز محاكى عالم ملكوت است به نوعى از محاكات . « 104 » و گشاده شدن در دل سوى اقتباس از حواس بر تو پوشيده نيست ، اما باز شدن در درونى او سوى عالم ملكوت و مطالعهء لوح محفوظ به علم يقيني بدانى ، بدانچه تأمل كنى در عجايب خواب ديدن ، و اطلاع دل در حال خواب بدانچه در مستقبل بخواهد آمد ، يا در ماضى بوده است ، بىآنكه از جهت حواس اقتباس كنى . و اين در كسى را گشايند كه مجرد ذكر خداى را باشد . پيغامبر - عليه السلام - گفت : سبق المفرّدون ، اى ، پيش شدند مفرّدان . گفتند : ايشان كياناند ؟ گفت :
المستهترون بذكر اللّه وضع الذّكر أوزارهم فوردوا القيامة [ 26 ] خفافا ، اى ، مولعان ذكر خداى ، كه ذكر گناهان ايشان كم گردانيده است ، پس در قيامت سبك بار آيند . پس در صفت ايشان گفت ، حكاية عن اللّه : اقبل عليهم بوجهي أ ترى من واجهته بوجهي يعلم احد اى شيء أريد ان أعطيه ، اى ، اقبال فرمايم بر ايشان به وجه خود ، دانى كه كسى را كه من به وجه خود مواجهه فرمايم ، كسى داند كه چه چيز خواهم كه وى را بدهم ؟
مترجم مىگويد كه « وجه » در اين حديث عبارتى « 105 » است از رضا و محبت ، چه آدمى چون كسى را دوست دارد و از وى راضى باشد ، روى به وى آورد ، و چون روى آوردن لازم رضا و محبت است ، خوب آيد كه بدان كنايت كنند از « رضا » .
پس گفت - سبحانه : اوّل ما أعطيهم ان أقذف من نورى في قلوبهم فيخبرون عنّى كما أخبر عنهم ، اى ، اول عطايى كه در حق ايشان فرمايم آن است كه از نور خود در دل ايشان اندازم ، پس ايشان از من خبر دهند ، چنان كه من از ايشان خبر دهم . و مدخل اين خبر دادن آن در درونى است .
پس فرق ميان علمهاى انبيا و اوليا و ميان علمهاى حكما و علما آن است كه علم انبيا و اوليا از درون دل آيد ، از درى كه سوى عالم ملكوت گشاده است ، و علم حكما و علما از در حسها ، كه سوى عالم ملك باز شده است . و عجايب دل و تردد او ميان عالم غيب و عالم شهادت امكان ندارد كه در علم معاملت به استقصا بتوان گفت . و اين مثالى است كه فرق ميان مدخل هر
هامش
( 104 ) محاكات ، شباهت .
( 105 ) عبارتى ، تعبيرى .