و اعرابيى برادر خود را براى حرص عتاب كرد و گفت : اى برادر ، تو طالبى و مطلوب : تو را كسى مىطلبد كه از او فوت نشوى ، و تو چيزى مىطلبى كه طلب آن از تو كفايت كردهاند ، و كل آن چه از تو غايب است بر تو كشف كردهاند ، و آن چه تو در آنى از آن نقل كردهاى ، اى برادر ، چنانستى كه حريصى محروم و زاهدى مرزوق نديدهاى . و گفتهاند :
أراك يزيدك الاثراء حرصا * على الدّنيا كانّك لا تموت
فهل لك غاية ان صرت يوما * إليها قلت حسبى قد رضيت
اى ، تو را مىبينم كه توانگرى حرص تو بر دنيا زيادت مىكند ، چنانستى كه نمىميرى ، پس آيا تو را غايتى هست كه اگر روزى بدان رسى گويى مرا بسنده است راضى شدم .
و شعبى گفت كه حكايت كردهاند كه مردى چكاوكى صيد كرد ، آن چكاوك وى را گفت :
با من چه خواهى كرد ؟ گفت : بسمل كنم و بخورم . گفت : و اللّه از خوردن من گرسنگى دفع نشود و سيرى حاصل نيايد ، و ليكن من تو را سه خصلت آموزم كه آن تو را به از خوردن من باشد : يكى در اين حال كه در دست توأم بياموزم ، دوم چون بر درخت بنشينم ، سوم چون بپرم و بر سر كوه روم . گفت : خصلت اول بگو . گفت : بر چيزى فوت شده پشيمانى مخور . پس آن مرد او را بگذاشت ، و بر درخت نشست . آن گاه گفت : دوم بيار . گفت : چيزى كه نباشد استوار مدار . پس بپريد و بر سر كوه رفت ، و گفت : اى بدبخت ، اگر مرا بسمل كرديى در حوصلهء من دو درّ يافتيى ، هر يكى بيست مثقال . پس او پشيمانى خورد و لب بگزيد ، و گفت : سوم بگوى . گفت : دو خصلت را كه گفتم فراموش كردى ، سوم چگونه گويم ؟ نگفته بودم كه « بر فوت شده پشيمانى مخور » و « چيزى كه نباشد استوار مدار » ؟ من و گوشت و خون و پر من جمله بيست مثقال نيست ، پس در حوصلهء من دو درّ هر يكى بيست مثقال چگونه باشد ! پس بپريد و غايب گشت . و اين مثالى است براى بسيارى طمع آدمى را ، كه او را از دريافت حق كور گرداند تا چيزى كه نباشد تقدير كند .
و ابن السماك گفت : اميد در دل تو رشتهاى است و در پاى تو بندى ، پس اميد از دل بيرون كن تا بند از پايت بيرون آيد . و بو محمد يزيدى گفت كه بر رشيد در رفتم ، او را يافتم كه در كاغذى مىنگريست كه بر آن بزر نوشته بودند ، چون مرا بديد تبسم فرمود ، پس گفتم : بقاى امير المؤمنين [ 299 ] در صلاح باد ، فايدهاى نوشتهايد ؟ گفت : آرى ، اين دو بيت در خزينهاى از خزاين بنى اميه يافتم ، مرا خوش آمده است ، سوم بر آن اضافت كردم . و اين بيتها بر من خواند :