آرزو ، و رضا بدانچه بس كند . « 18 » و براى آن گفتهاند :
العيش ساعات تمرّ * و خطوب ايّام تكرّ
اقنع بعيشك ترضه * و اترك هواك فأنت حرّ
فلربّ حتف ساقه * ذهب و ياقوت و درّ
اى ، زندگانى ساعتهاى گذرنده است ، و كارهاى روزها باز گردنده ، بر زندگانى خود قانع شود تا بدان راضى باشى ، و هوى بگذار تا آزاد گردى ، چه بسى هلاك هست كه زر و ياقوت و درّ در آن است .
و محمد بن واسع نان خشك را به آب تر كردى و بخوردى و گفتى : هر كه بدين قانع شود به كسى محتاج نگردد . و سفيان « 19 » گفت : بهتر دنياى شما آن است كه بدان مبتلا نشدهايد ، و بهتر آن چه بدان مبتلا گشتهايد آن است كه از دست شما بيرون شده است . و ابن مسعود گفت : هيچ روزى نيست كه نه فريشتهاى ندا كند كه اى پسر آدم اندكى كه بس كند « 20 » به از بسيارى كه به طغيان آرد . و سميط بن عجلان گفت : اى پسر آدم ، شكم تو بدستى در بدستى است ، پس چرا او تو را به آتش ببرد ؟ شكم پرستى بت پرستى است ، پس تو را به آتش مىبرد . و حكيمى را گفتند : مال تو چيست ؟ گفت : تجمّل در ظاهر « 21 » ، و ميانه روى در باطن ، و نوميدى از آن چه در دست مردمان است .
و آمده است كه خداى - عز و جل - فرمود : اى پسر آدم ، اگر دنيا همه تو را باشد جز قوت از آن تو را نبود ، چون من تو را قوت دهم و حساب آن به ديگرى اندازم به جاى تو « 22 » إحسان كرده باشم . و ابن مسعود گفت : چون يكى از شما حاجتى خواهد بايد به آهستگى خواهد ، و بر كسى نيايد و گويد « تو چنين و چنين » و خود را هلاك گرداند ، چه آن چه رزق اوست و براى او مقسوم است به وى خواهد رسيد . و يكى از بنى اميه سوى بو حازم نامه نوشت و او را سوگند داد كه حاجتهاى خود از وى بخواهد . بو حازم به دو جواب نوشت كه « حاجتها به مولاى خود برداشتهام ، آن چه از آن به من داد قبول كردهام ، و آن چه نداد بدان خرسند شدهام . » و حكيمى را گفتند كه كدام چيز عاقل را شاد كنندهتر ، و كدام چيز بر دفع اندوه وى را
هامش
( 18 ) بس كند ، كفايت كند .
( 19 ) سفيان ثورى ( زبيدى ) .
( 20 ) بس كند ، كفايت كند .
( 21 ) تجمل در ظاهر ، آراستگى ظاهر .
( 22 ) به جاى تو ، در حق تو .