گرما و سرما در ايشان چنان اثر نكند كه در آدمى ، و به صحرا قناعت كنند ، و لباس ايشان مويها و پوستهاى ايشان است ، پس بىنياز باشند از بنا و لباس ، و « 149 » آدمى چنان نيست . پس همه را حاجت شد به پنج صناعت كه اصول صناعتهاست و اوايل شغلهاى دنيا . و آن كشاورزى است و شبانى و اقتناص « 150 » و جولاهگى و رازى « 151 » .
اما رازى براى مسكن ، و جولاهگى و آن چه گرد بر گرد آن است ، چون ريسمان رشتن و دوختن ، براى لباس ، و كشاورزى براى طعام ، و شبانى براى مواشى ، و اسبان نيز براى مطعم و مركب ، و به « اقتناص » آن مىخواهيم كه آن چه خداى آفريده است حاصل كرده شود از صيد يا معدن يا گياه يا هيزم . پس كشاورز نبات حاصل كند ، و شبان حيوانات نگاه دارد ، و جولاه انتساج كند ، و مقتنص آن چه برسته است و زاده به نفس خود بىصنع آدمى آن را به دست آرد ، و همچنين از معادن زمين آن چه آفريده شده است بىصنعت آدمى ، و چند صنعت و شغل در تحت آن داخل شود .
پس اين صناعتها را حاجت باشد به دستافزارها . و آلتها يا از نبات باشد ، و آن چوبهاست ، يا از معادن ، چون آهن و ارزيز و غير آن ، يا از پوست حيوانات . پس حاجت باشد به سه نوع ديگر از صناعتها : درودگرى و آهنگرى و مشك دوزى . و اين جماعت عملهء دستافزارهااند . و مراد به « درودگر » هر كارگرى را مىخواهيم كه بر چوب كار كند ، هر چون كه باشد . و به « آهنگر » هر كارگرى كه به جواهر معادن كار كند ، تا رويگر و سوزنگر و غير ايشان . و غرض ما ذكر أجناس است ، و اما آحاد پيشهها بسيار است . و اما خراز ، هر كه بر پوستها و چرمهاى حيوانات كار كند . پس امّهات اين صناعتها اين است .
پس آدمى چنان آفريده شده است كه تنها نزيد ، بل مضطرّ است به فراهم آمدن با غيرى از جنس او . و آن براى دو سبب است : يكى آن كه به نسل حاجت است براى بقاى جنس آدمى ، و آن جز به اجتماع مرد و زن و عشرت « 152 » ايشان نباشد . و دوم يارى دادن در مهيّا كردن [ 281 ] اسباب طعام و لباس و در پروردن فرزند و غير آن . چه از اجتماع لا محاله فرزند حاصل آيد ، و يك تن به حفظ فرزند و مهيّا كردن اسباب قوت مشتغل نباشد . پس او را فراهم آمدن با اهل و فرزند در
هامش
( 149 ) و حال آن كه .
( 150 ) اقتناص ، شكار كردن ، كسب كردن .
( 151 ) رازى ، بنّايى .
( 152 ) عشرت ، آميزش .