گرفته آيد ، چون غلامان ، يا بديشان تمتع گرفته شود ، چون كنيزكان و زنان . و دلهاى ايشان بدان ملك گرفته آيد تا تعظيم و اكرام در آن نهال كرده شود ، و اين آن است كه آن را جاه گويند ، چه معنى جاه ملك دلهاى آدميان است .
پس اين است عينهايى كه آن را دنيا خوانند . و حق تعالى آن را جمع فرموده است در قول خود : زيّن للنّاس حبّ الشّهوات من النّساء و البنين - و اين از آدميان است - و القناطير المقنطرة من الذّهب و الفضّة - و اين از جواهر و معادن است ، و در آن تنبيه است بر غير آن ، از مرواريد و ياقوت و جز آن - و الخيل المسوّمة و الانعام - و اين بهايم و حيوانات است -
وَ الْحَرْثِ
« 141 » - و آن نبات و كشت است . پس اعيان دنيا اين است ، الاّ آن است كه آن را با بنده دو علاقت است :
علاقتى با دل و آن دوستى اوست آن را و نصيب او از آن و صرف شدن همت او در آن ، تا دل او چون بنده يا عاشقى مولع شود به دنيا . و در اين علاقت همهء صفات دل كه متعلق است به دنيا درآيد ، چون كبر و غلّ و ريا و حسد و سمعه « 142 » و بدگمانى و مداهنت و دوستى ثنا و دوستى تكاثر و تفاخر . و اين دنياى باطنه است . و اما ظاهر : عينهايى است كه ياد كردهايم .
و علاقت دوم با تن و آن مشغول شدن اوست به اصلاح اين عينها كه ياد كرديم ، تا چنان شود كه او و غير او از آن نصيب بتوانند گرفت ، چون دستكاريها « 143 » و پيشهها كه خلق بدان مشغول گشتهاند .
و [ خلق خود را و ] مآب « 144 » و منقلب « 145 » خويش را به دنيا « 146 » به سبب اين دو علاقت فراموش كردهاند : علاقت دل به دوستى ، و علاقت تن به مشغولى . و اگر نفس خود را و پروردگار خود را بشناسد و حكمت دنيا و سرّ آن بداند ، داند كه آن عينها را كه دنيا مىخوانيم جز براى علف ستورى كه بر آن به حضرت الهى مىرويم ، آفريده نشده است . و به « ستور » تن را مىخواهيم كه او جز به طعام و لباس و مسكن باقى نماند ، چنان كه اشتر در راه حج جز به علف و آب و جل باقى نماند .
و مثال بنده در فراموش كردن او نفس خود را و مقصد خود را مثال حج كننده است كه در
هامش
( 141 ) آل عمران 3 - 14 .
( 142 ) سمعه ، ريا ، عمل خير خود را به سمع ديگران رسانيدن .
( 143 ) دستكارى ، صناعت .
( 144 ) مآب ، بازگشت .
( 145 ) منقلب ، برگشت .
( 146 ) به سبب دنيا .