تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 471

مساهمون:

ص٤٧١
منزلهاى راه بايستد ، و هميشه ناقه را علف مىدهد و تعهد مىكند و الوان جامه‌ها مىپوشاند و انواع كاه به دو مىرساند و آب به برف براى او خنك مىگرداند ، تا قافله از او فوت شود ، و او غافل باشد از حرمت حج و گذشتن قافله و ماندن او در باديه ، چنان كه او و ناقهء او شكار ددگان شود . و حج كنندهء دانا تعهّد اشتر را مهم نداند ، مگر آن مقدار كه بدان بتوان رفت . پس در حال تعهد او ، دل او سوى كعبه و حج باشد ، و به ناقه جز به قدر ضرورت التفات ننمايد . پس همچنين اهل بصيرت در سفر آخرت به تعهّد تن مشغول نشود مگر بضرورت ، چنان كه در آبخانه نرود مگر بضرورت . و فرق نيست ميان ادخال طعام در شكم و ميان اخراج آن از شكم ، براى آن كه هر يك از آن دو ضرورت بدن است . و آن كس كه همّت او آن باشد كه در شكم او رود [ 280 ] ، قيمت او آن باشد كه از شكم بيرون آيد . و اكثر آن چه مردمان را از خداى مشغول كرده است شكم است ، چه قوت ضرورى است ، و كار لباس و مسكن آسانتر است . و اگر سبب حاجت را بدين كارها بشناسند و بر آن اقتصار نمايند ، اشغال دنيا ايشان را مستغرق نگرداند . و استغراق ايشان جز بدان سبب نيست كه دنيا را و حكمت آن را و نصيبهاى خويش را از آن ندانستند و از آن غافل ماندند ، و اشغال دنيا متتابع شد ، و بعضى به بعضى پيوست و به غير نهايت محدود « 147 » داعى گشت ، پس در بسيارى شغلها حيران شدند ، و مقصود آن را فراموش كردند . و ما تفاصيل شغلهاى دنيا ، و كيفيّت حدوث حاجت بر آن ، و كيفيّت غلط مردمان در مقاصد آن ياد كنيم ، تا تو را روشن شود كه اشغال دنيا چگونه مردمان را از خداى مصروف كرد ، و چگونه عاقبت كارها ايشان را فراموش گردانيد . پس گوييم : شغلهاى دنيا پيشه‌ها و دستكاريهاست و كارهايى كه مردمان را بر آن مكب « 148 » بينى . و سبب بسيارى شغلها آن است كه آدمى مضطر است به سه چيز : قوت و مسكن و لباس . قوت براى بقا و غذا ، و لباس براى دفع گرما و سرما ، و مسكن براى دفع گرما و سرما ، و دفع اسباب هلاك از مال و اهل . و خداى - عز و جل - قوت و مسكن و لباس را بر آن صلاحيت نيافريده است كه از صنعت آدمى بىنياز باشد . آرى ، آن را براى بهايم آفريده است . چه نبات حيوان را غذا دهد بىپختن ، و
هامش
( 147 ) به غير نهايت محدود ، نامحدود . ( 148 ) مكب ، به روى افتاده ، سرنگون .
إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 471 | الغزالي / حسين خديو جم / مؤيد الدين خوارزمى