پسر آدم « 37 » مال خود اندك شمرد ، و اعمال خود اندك نشمرد ، به مصيبت دين شاد شود ، و از مصيبت دنيا جزع كند .
و حسن به عمر عبد العزيز نوشت : سلام عليك ، اما بعد ، آن روز آمده گير كه آخرين كسى كه بر وى مرگ نوشته شده است وفات كند . و او جواب نوشت : سلام عليك ، آن روز آمده گير كه دنيا گويى هرگز نبوده است ، و آخرت هميشه بوده است .
و فضيل عياض گفت : درآمدن در دنيا آسان است ، و ليكن خلاص يافتن از آن دشوار .
يكى از ايشان « 38 » گفت : عجب از كسى كه بداند و بشناسد كه مرگ حق است چگونه شادى كند ! و عجب از كسى كه بداند كه آتش حق است چگونه بخندد ! و عجب از كسى كه تقلّب « 39 » دنيا به اهل خود ببيند چگونه بر آن قرار گيرد ! و عجب از كسى كه داند كه قدر حق است چگونه برنجد ! و مردى از نجران « 40 » كه عمر او دويست سال بود بر معاويه آمد ، معاويه او را پرسيد كه دنيا را چگونه يافتى ؟ گفت : سالكى چند بلا [ 259 ] و سالكى چند رخا « 41 » ، روزى به روزى و شبى به شبى ، يكى مىزايد و ديگرى مىميرد ، و اگر نزايد خلق نيست شود ، و اگر نميرد دنيا تنگ آيد .
گفت : آن چه بايدت بخواه : گفت : عمر گذشته را باز آر ، و أجل آمده را دفع كن . گفت : اين نتوانم .
گفت : مرا به تو حاجتى نيست .
و داود طايى گفت : اى پسر ادم شاد شدهاى بدانچه به اميد خود رسيدهاى ، و « 42 » نمىرسى مگر به انقضاى أجل خود ، پس عمل خود را در تأخير داشتهاى ، گويا چنان است كه منفعت آن غير توراست .
و بشر گفت : هر كه از خداى دنيا خواهد ، درازى ايستادن خود مىخواهد پيش او .
و بو حازم گفت : در دنيا چيزى شاد كننده نيست كه نه غم آرندهاى به دو پيوسته است .
و حسن گفت : نفس پسر آدم از دنيا بيرون نيايد مگر با حسرت سه چيز : از آن چه جمع كرد منفعت نگرفت ، و بدانچه اميد داشت نرسيد ، و براى سفر توشهاى برنداشت .
و عابدى را گفتند : توانگرى يافتى گفت كه توانگرى آن كس يافت كه از رقّ دنيا آزاد شد .
هامش
( 37 ) بيچاره است پسر آدم ( زبيدى ) .
( 38 ) يكى از صوفيان .
( 39 ) تقلب ، دگرگونى .
( 40 ) نجران ، از بلاد همدان در يمن ( زبيدى ) .
( 41 ) رخا ، فراخى روزى ، فراوانى نعمت .
( 42 ) و حال آن كه .