تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 440

مساهمون:

ص٤٤٠
و وهب بن منبّه گفت : هر كه دل او به چيزى از دنيا شاد شود حكمت ندانسته باشد ، و هر كه شهوت زير قدم آرد ديو از سايهء او بترسد ، و هر كه علم او هوى را قهر كند او غالب باشد . و بشر را گفتند : فلان كس بمرد . گفت : دنيا را جمع كرد و به آخرت رفت ، نفس خود را [ 260 ] ضايع گردانيد . گفتند كه چنين و چنين كردى ، و أبواب نيكوييها ياد كردند ، گفت : با جمع دنيا اين چه كار آيد و چه سود دارد ! و يكى از ايشان « 42 » گفت : دنيا خود را بر ما دشمن مىگرداند ، و ما او را دوست مىداريم ، پس چگونه بودى اگر خود را دوست گردانيدى ! و حكيمى را گفتند كه دنيا كه را باشد ؟ گفت : آن را كه بگذارد . پس گفتند : آخرت كه را باشد ؟ گفت : آن را كه بطلبد . و حكيمى گفت : دنيا سراى ويران است ، ويرانتر از آن دل آن كس است كه آن را آبادان كند ، و بهشت سراى آبادانى است ، و آبادان‌تر از آن دل آن كسى است كه آن را طلبد . و جنيد گفت كه شافعى از مؤيدان « 43 » ناطق بود در دين به زبان حق ، و برادر الهى را پند داده و از خداى بترسانيده و گفت : اى برادر ، دنيا جاى شخيدن « 44 » و لغزيدن است و سراى خوارى و مذلّت كشيدن ، آبادانى آن خراب شونده است و ساكن آن به گور رونده ، فراهمى آن بر پراكندگى موقوف است و توانگرى آن به درويشى مصروف ، بسيار مالى آن تنگدستى است و تنگدستى آن توانگرى ، پس به خداى پناه ، و به رزق او راضى شو ، از سراى بقا در سراى فنا سلف مخواه « 45 » ، چه زندگانى تو سايه‌اى زايل است و ديوارى مايل ، عمل بسيار آر و امل كوتاه دار . و إبراهيم بن ادهم مردى را گفت كه درمى در خواب دوست‌تر دارى يا دينارى در بيدارى ؟ گفت : دينارى در بيدارى . گفت : دروغ گفتى ، زيرا كه آن چه در دنيا دوست مىدارى چنانستى كه در خواب دوست مىدارى ، و آن چه در آخرت دوست نمىدارى چنانستى كه در بيدارى دوست نمىدارى . و اسماعيل بن عياش گفت كه اصحاب ما دنيا را خنزيرة « 46 » خواندندى و گفتندى « دور شو از ما اى خنزيرة » ، و اگر نامى از اين زشت‌تر يافتندى او را بدان خواندندى . و كعب گفت : دنيا با شما دوستى نمايد تا به حدّى كه او را و اهل او را بپرستيد . و يحيى بن معاذ گفت : عاقل سه كس است : يكى آن كه دنيا را بگذارد پيش از آن كه دنيا او را
هامش
( 42 ) يكى از صوفيان . ( 43 ) در نسخهء خطى : از مريدان ، در شرح زبيدى : من المؤيدين ( 8 - 97 ) . ( 44 ) شخيدن ، لغزيدن . ( 45 ) سلف خواستن ، وام خواستن ، يعنى از آخرت براى دنيا وام مخواه . ( 46 ) خنزيره ، خوك ماده .