را به نااهل دادهاند .
و بو سليمان دارانى گفت : هر كه دنيا طلبد بر دوستى آن ، چيزى داده نشود كه نه بيشتر خواهد ، و هر كه آخرت طلبد بر دوستى آن ، چيزى داده نشود كه نه زيادت طلبد ، و اين هر دو را نهايت نيست .
و مردى بو حازم را گفت كه از دوستى دنيا بر تو شكايت مىكنم كه آن سزاى من نيست .
گفت : بنگر ، آن چه خداى - عز و جل - تو را از آن داده است جز از حلال مگير ، و جز در حق صرف مكن ، و چون چنين كردى دوستى آن تو را زيان ندارد . و اين بدان سبب گفت كه اگر نفس خود را بدين مطالبت كند ، رنج بيند و از دنيا ملول شود ، و خواهد كه از آن بيرون آيد .
و يحيى بن معاذ گفت : دنيا دكان شيطان است ، چيزى از آن مدزد كه بيايد و تو را بگيرد .
و فضيل گفت : اگر دنيا از زر فانى بود و آخرت از سفال باقى ، بايستى كه سفال باقى را بر زر فانى اختيار كرديمى ، پس چگونه باشد كه سفال فانى را بر زرباقى اختيار مىكنيم ! و بو حازم گفت : بپرهيزيد از دنيا كه به من چنان رسيده است كه بنده چون معظم دنيا باشد روز قيامت وى را ايستانند و گويند « اين آن است كه حقير كردهء خداى را بزرگ داشته است . » و ابن مسعود گفت كه هيچ آدميى نيست كه نه او مهمان است و مال او عاريتى است ، و مهمان برود و عاريتى باز دهد .
و گفتهاند :
و ما المال و الاهلون الاّ وديعة * و لا بدّ يوما ان تردّ الودائع
اى ، مال جز وديعت نيست ، و چاره نباشد كه وديعتها روزى باز داده شود .
و اصحاب رابعهء عدويه به زيارت او رفتند دنيا را ياد كردند و نكوهيدند ، گفت : ذكر آن مبريد كه اگر در دل شما آن را وقعى نبودى ذكر آن بسيار نمىگفتيد ، آگاه باشيد كه هر كس كه چيزى را دوست دارد نام او بسيار برد .
و إبراهيم ادهم را گفتند : چگونهاى ؟ گفت :
نرقع دنيانا بتمزيق ديننا * فلا ديننا يبقى و لا ما نرقع
فطوبى لعبد آثر اللّه ربّه * و جاد بدنياه لما يتوقّع