پس آن إحسان به اول بازگردد ، و دل او خوش شود ، و آن چه در اول بتكلف مىكرد در آخر طبيعى گردد . و نبايد كه شيطان او را از اين باز دارد و گويد كه « اگر تواضع كنى و ثنا گويى ، دشمن بر عجز حمل كند يا بر نفاق و خوف » و آن را خوارى و مذلت پندارد ، چه آن از خدع « 172 » شيطان و مكايد او باشد . بل مجاملت ، اگر تكلف باشد يا بطبع ، قوّت عداوت را از جانبين كم كند و تيزى آن را كند كند و دل را به تألّف و تودّد كشد . و بدين طريق دلها از درد حسد و غم دشمنايگى برهد .
و اين داروهاى حسد است و بغايت سودمند است ، الاّ آن است كه نيك تلخ است . و ليكن سودمندى در داروى تلخ باشد ، و هر كه بر تلخى دارو صبر نكند حلاوت شفا نيابد . و تلخى اين دارو ، [ يعنى ] تقرّب دشمنان و تواضع ايشان به مدح و ثنا ، آسان نشود مگر به قوّت دانستن اين معانى كه ياد كرديم ، و قوّت رغبت در ثواب راضى بودن به قضاى خداى ، و دوست داشتن آن چه او دوست داشته است ، و عزت و ترفّع نفس از آن چه در عالم چيزى بر خلاف مراد او باشد [ نادانى است ] ، و در اين حال آن خواهد كه نباشد ، چه طمع نيست در آن كه آن باشد كه خواهد ، يا آن خواهد كه باشد . و فايت شدن [ 245 ] مراد مذلّت و خساست است ، و از اين مذلّت جز به يكى از اين دو كار خلاص نتوان يافت : اما آن كه آن باشد كه خواهى ، يا آن خواهى كه باشد . و اول به دست تو نيست ، و تكلّف و مجاهده در آن مدخل نه . و در دوم مجاهده را مدخل است و تحصيل آن به رياضت ممكن . پس تحصيل آن بر همهء عاقلان واجب باشد . اين است داروى كلى .
و اما داروى مفصّل به قمع اسباب حسد است ، از كبر و عزت نفس و شدت حرص بر ما لا يعنى . و تفصيل علاج اين سببها در مواضع آن بخواهد آمد ، چه آن مواد اين بيماريهاست ، و بيمارى قمع نشود مگر به قمع ماده . و اگر ماده را قمع نكنى از اين چه ياد كرديم جز تسكين و تطفئه « 173 » حاصل نشود ، و بارها معاودت كند . و كوشيدن در تسكين آن با بقاى ماده دراز شود ، چه ما دام كه جاه را دوست دارد هر آينه حسد كند كسى را كه به جاه و منزلت در دل مؤمنان متفرد باشد ، و اين لا محاله وى را اندوهگين گرداند . و غايت او آن باشد كه غم آن بر نفس خود آسان كند ، و به زبان و دست ظاهر نگرداند . و اما خالى شدن از آن اصلا ممكن نيست .
هامش
( 172 ) خدع ( ج خدعه ) .
( 173 ) تطفئه ، فرو نشاندن .