بيان آن مقدار كه در نفى حسد از دل واجب است
( 1 ) بدان كه رنجاننده بطبع ممقوت « 174 » است ، و كسى كه تو را برنجاند غالب آن باشد كه نتوانى كه وى را دشمن ندارى . و چون نعمتى او را ميسّر شود ، نتوانى كه آن را كاره نباشى تا آن گاه كه نكو حالى و بدحالى دشمن بر تو يكسان شود . پس هميشه در نفس خود ميان اين دو حال فرق يا بى ، و هميشه شيطان تو را به حسد او منازعه كند . و ليكن اگر آن در تو قوّت گيرد تا به حدى كه باعث [ شود ] بر اظهار حسد بقول يا بفعل ، چنان كه از ظاهر تو به افعال اختيارى دانسته شود ، حسود باشى و به حسد عاصى شوى . و اگر ظاهر خود را به كليت از افعال بازدارى ، الا آن كه به باطن زوال نعمت دوست دارى و در نفس تو كراهيت اين حالت نباشد ، هم نيز حسود عاصى باشى ، زيرا كه حسد صفت دل است نه صفت فعل . حق تعالى گفت :
وَ لا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حاجَةً
« 175 »
مِمَّا أُوتُوا ،
« 176 » اى ، در سينههاى خود حسدى نيابند از آن چه ايشان را داده شد . و گفت :
وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ ،
« 177 » اى ، دوست دارند كه كافر شويد . و گفت :
إِنْ تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ ،
« 178 » اى ، اگر شما را نكويى رسد ايشان را اندوهگين گرداند .
اما فعل و آن غيبت و دروغ است . و آن عملى است كه از حسد صادر شود . و آن عين حسد نيست ، بل محل حسد دل است نه جوارح . آرى ، اين حسد مظلمتى نيست كه از آن استحلال « 179 » واجب شود ، بل معصيتى است ميان تو و خداى . و استحلال از سببهاى ظاهر از جوارح واجب است .
و اما چون ظاهر را بازدارى ، و مع ذلك دل خود را الزام نمايى كه كراهيت دارى آن چه بطبع از او مترشح مىشود ، از دوستى زوال نعمت ، تا چنانستى كه نفس خود را دشمن دارى به سبب آن چه در طبع اوست ، پس آن كراهيت از جهت عقل در مقابلهء ميل باشد از جهت طبع ، و آن چه بر تو واجب است بگزارده باشى ، چون بيش از اين در اغلب حالها در تحت اختيار داخل نشود .
و امّا گردانيدن طبع تا موذى « 180 » و محسن نزديك او يكسان باشد ، و شادى او يا غم او به
هامش
( 174 ) ممقوت ، دشمن داشتهشده .
( 175 ) مراد از « حاجت » در اينجا حسد و بخل است .
( 176 ) حشر 59 - 9 .
( 177 ) نساء 4 - 8 .
( 178 ) آل عمران 3 - 120 .
( 179 ) استحلال ، حلالى خواستن .
( 180 ) موذى ( از عربى مؤذى ) ، رنجاننده .