تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 409

مساهمون:

ص٤٠٩
فوت نشود ، و شايد كه او را سوى خشم خداى و سوى آتش راند . پس چشم او در دنيا بشود به از آن كه چشمى باقى ماند [ 244 ] كه بدان در آتش رود ، و دود و زبانهء آتش آن را قلع كند . پس بنگر چگونه حق تعالى از حاسد انتقام كشيد . چون زوال نعمت محسود خواست ، از محسود زايل نگردانيد و از حاسد زايل كرد . چه سلامت از بزه نعمتى است ، و سلامت از غم و اندوه نعمتى ، و هر دو از وى زايل گشتند براى تصديق قول حق تعالى :
وَ لا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ
« 171 » ، اى ، سگالش بد جز به اهل آن نازل نشود . و بسيار بود كه به عين آن مبتلا شود كه در حق دشمن خود آرزو برده باشد . و كم باشد كه كسى به اندوهى شماتت كند كه نه به مثل آن مبتلا شود . عايشه - رضى اللّه عنها - گفت كه هيچ چيز عثمان را نخواستم كه نه بدان مبتلا گشتم ، و اگر كشتن او آرزو بردمى هر آينه كشته شدمى . و اين بزه نفس حسد است . پس چگونه باشد چيزى كه حسد بدان كشد از اختلاف و انكار حق و ارتكاب فواحش به زبان و دست در تشفّى از دشمنان ، و آن دردى است كه امتان [ پيشين ] بدان هلاك شده‌اند . و اين ادويهء علمى است . پس هر گاه كه آدمى به ذهنى صافى و دلى حاضر انديشه كند ، آتش حسد از دل او فرو ميرد ، و داند كه او نفس خود را هلاك مىكند ، و دشمن خود را شاد مىگرداند ، و پروردگار خود را به خشم مىآورد ، و عيش خود را منغّص مىگرداند . و اما عمل نافع در اين باب آن است كه هر چه حسد اقتضا كند از قول و فعل بايد نفس خود را به قبض آن تكلف نمايد . و اگر حسد او را بر قدح او برد ، لسان خود بر مدح و ثناى او تكلف نمايد ، و اگر به تكبر آرد بر او ، نفس خود را به تواضع و معذرت به سوى او الزام فرمايد ، و اگر او را بر منع انعام برد ، نفس خود را در زيادت انعام الزام فرمايد . پس هر گاه كه آن بتكلّف بكند و محسود آن را بشناسد ، دلش خوش شود و دوستدار او گردد . و چون دوستى او ظاهر شود ، حاسد نيز بازگردد و او را دوست گيرد . و از آن موافقت زايد كه مادت حسد را منقطع گرداند . زيرا كه تواضع و ثنا و مدح و اظهار شادى به نعمت دل صاحب نعمت را استمالت كند ، و به رقت و مهربانى آرد ، و او را بر آن دارد كه آن را به إحسان مقابله كند .
هامش
( 171 ) فاطر 35 - 43 .