و هو مع من احبّ . و مردى عمر عبد العزيز را گفت كه چنين گفتندى كه « اگر توانى كه عالم باشى ، عالم باش ، و اگر نتوانى كه عالم باشى ، متعلّم باش ، و اگر نتوانى كه متعلم باشى ، ايشان را دوست دار ، و اگر نتوانى ، ايشان را دشمن مدار . » گفت : سبحان اللّه ، خداى - عز و جل - براى همه چيز مخرج پيدا آورد .
پس بنگر اكنون كه چگونه ابليس تو را حسد مىكند ، و ثواب دوستى تو فوت مىگرداند .
پس قناعت نكرد بدان تا [ برادرت را ] نزديك تو دشمن بگردانيد و تو را بر كراهيت داشت تا بزهكار شوى ، و چگونه نشوى ! و شايد كه مردى را از اهل علم حسد كنى و دوست دارى كه در دين خداى تعالى خطا كند و خطاى او منكشف شود تا رسوا گردد ، و دوست دارى كه زبان او گنگ شود تا سخن نگويد ، يا رنجور شود تا نياموزد و نياموزاند . و كدام بزه بيش از آن ؟ پس كاشكى كه چون به دو « 169 » نرسيدى غم زده شدى و از بزه و عذاب آخرت برستى . و در حديث آمده است : اهل الجنّة ثلاثة : المحسن و المحبّ له و الكافّ عنه ، اى ، اهل بهشت سهاند : نيكو كار و دوستدار او و بازدارنده از او ، اى ، كسى كه أذى از او بازدارد . و حسد و بغض و كراهيت أذى است . پس بنگر كه چگونه ابليس تو را از هر سه مدخل دور گردانيد تا گرد آن نگردى . پس حسد ابليس بر تو نفاذ يافت ، و حسد تو بر دشمن نفاذ نيافت ، بل بر نفس تو نافذ شد .
بل اگر حال تو به تو نمايند در خواب يا بيدارى ، نفس خود را ، اى حاسد ، در صورت كسى بينى كه سنگ سوى دشمن خود اندازد تا بر مقتل او رسد ، و آن دشمن را نرسد ، بل به چشم راست او بازگردد و آن را قلع كند ، پس خشم او زيادت شود و بار دوم قوىتر اندازد ، و آن به چشم ديگر بازگردد و آن را كور كند ، پس خشم او به نهايت رسد و بار سوم اندازد ، و آن بر سر او رسد و بشكند . و دشمن به همه حالها بسلامت باشد ، و سنگ مرّة بعد اخرى به دو بازگردد ، و دشمنان او گرد بر گرد او باشند و بدان شاد شوند و بر او خندند . و اين حال حسود است و أفسوس « 170 » شيطان به دو .
لا بل حال تو در حسد از اين زشتتر است . زيرا كه سنگ بازگشته جز چشم را فوت نكند ، و اگر بماندى هر آينه به مرگ فوت شدى ، « 171 » و بازگشت حسود به بزه باشد ، و بزه به مرگ
هامش
( 169 ) به دو ، بدان ، به بزه .
( 170 ) أفسوس ، ريشخند .
( 171 ) چشم اگر فوت نمىشد سرانجام با مرگ از بين مىرفت .