تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 32

مساهمون:

ص٣٢
و ينصّرانه و يمجّسانه ، اى ، هر مولودى بر صلاحيت معرفت و توحيد زاده مىشود ، پس مادر و پدر او را جهود و ترسا و مغ مىگردانند . و قول پيغامبر - عليه السلام : لو لا انّ الشّياطين يحومون على قلوب بنى آدم لنظروا إلى ملكوت السّماء ، اى ، اگر نه آنستى كه ديوان گرد دلهاى فرزندان آدم مىگردند هر آينه ملكوت آسمان را بديدندى ، اشاره‌اى است به بعضى از اين سببهايى كه حجاب است ميان دل و ملكوت . و آن چه از ابن عمر - رضى اللّه عنه - روايت كرده‌اند كه پيغامبر را پرسيدند : اين اللّه ؟ في الارض او في السّماء ؟ گفت : في قلوب عباده المؤمنين ، اشارتى است بدين . و در خبر است ، حكاية عن اللّه : لم يسعني ارضى و لا سمائى و وسعني قلب عبدى المؤمن اللّيّن الوادع ، اى ، قابل تجلى من نيامد زمين من و آسمان من ، و قابل تجلى من آمد دل بندهء مؤمن نرم ساكن من . و در خبر است كه از پيغامبر - عليه السلام - پرسيدند كه بهترين مردمان كيست ؟ گفت : كلّ مؤمن مخموم القلب . پرسيدند كه « مخموم القلب » چيست ؟ گفت : پرهيزكار پاك كه در او غش و غل و ستم و بدخواهى نباشد . مترجم مىگويد كه « خم » رفتن خانه را گويند ، و « مخموم القلب » آن باشد كه بديها از دلش رفته شده باشد ، چنان كه پيغامبر - عليه السلام - بيان فرموده است . و براى آن عمر - رضى اللّه عنه - گفت : رأى قلبى ربّى . چه حجاب به تقوى برداشته بود ، و هر كه ميان دل او حجاب برداشته شود ، صورت ملك و ملكوت در دل او تجلى نمايد ، پس ببيند بهشتى را كه عرض بعضى از آن واسعتر از آسمان‌ها و زمين است . زيرا كه آسمان‌ها و زمين عبارتى « 74 » است از عالم ملك و شهادت ، و اطراف آن اگرچه واسع است و اكناف آن متباعد ، على الجملة متناهى است . و اما عالم ملكوت را . و آن سرّهايى است كه غايب است از مشاهدهء أبصار و مخصوص است به ادراك بصاير ، كه آن را « 75 » نهايت نيست . آرى آن چه دل را از آن روشن شود مقدارى متناهى است ، و لكن او در نفس خود و به اضافت « 76 » علم بارى تعالى نهايت ندارد . و جملهء عالم ملك و ملكوت را ، چون به يك دفعت بگيرى ، حضرت ربوبيت خوانند . زيرا كه حضرت ربوبيت محيط است به همهء موجودات ، چه در وجود جز خداى و افعال او نيست ، و مملكت او و بندگان او از افعال اويند .
هامش
( 74 ) عبارتى ، تعبيرى . ( 75 ) آن سرها را . ( 76 ) به اضافت ، به نسبت .