آن را كم گرداند ، پس لا محاله آن سبب حسد شود . و چون دلى به شادى معرفت خداى پر شود مانع نباشد كه دل ديگرى از آن پر شود و بدان شاد گردد .
پس فرق ميان علم و مال آن است كه مالى در دست كسى نيايد تا از دست ديگرى نرود ، و علم در دل عالمى قرار گيرد و در دل ديگرى به تعليم او حلول كند بىآنكه از دل او برود ، و آن كه مال أجسام و اعيان است و متناهى است ، پس اگر آدمى كل آن چه در زمين است ملك گيرد ، پس از آن مالى نماند براى غير ، و علم نهايت ندارد و استيعاب « 155 » او صورت نبندد . پس هر كه [ در ] فكرت در جلال و عظمت خداى و ملكوت آسمان و زمين او نفس خود را معتاد گرداند ، آن نزديك او لذيذتر از همهء نعمتها باشد ، و در آن معنى و مزاحمتى نبود ، پس در دل او حسد كسى از خلق درنيايد ، زيرا كه اگر ديگرى هم مثل معرفت او بشناسد از لذت او كم نشود ، بل لذت او به مؤانست زيادت شود .
پس لذت آن جماعت در مطالعهء عجايب ملكوت بر دوام بزرگتر است از لذت كسى كه در درختان و بستانهاى بهشت نگرد به چشم ظاهر ، چه نعيم و بهشت عارف معرفت او باشد ، كه صفت ذات اوست ، و از زوال آن آمن است ، و او هميشه ميوههاى آن مىچيند و به جان و دل از آن لذت مىگيرد . و آن ميوه نه مقطوع است و نه ممنوع ، بل چيدن آن نزديك است . « 156 » پس اگر چه او چشم ظاهر فرا گيرد ، جان او هميشه در جنت عاليه و رياض زاهره « 157 » مترتّع « 158 » باشد . پس اگر بسيارى عارفان فرض شود ، ميان ايشان حسد نبود ، بل چنان باشد كه حق تعالى در صفت ايشان گفته است :
وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ ،
« 159 » اى ، بيرون كشيديم آن چه در سينههاى ايشان بود از غل ، « 160 »
إِخْواناً عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ ،
« 161 » اى برادراناند بر تختها نشسته روى به يك ديگر آورده . پس حال ايشان آن باشد با آن چه ايشان هنوز در دنيا باشند . پس چه گمان توان برد بديشان در حال انكشاف پرده و مشاهدهء دوست در آخرت ؟
پس اكنون حسد نه در بهشت صورت بندد نه در ميان اهل بهشت در دنيا ، زيرا كه در بهشت مضايقت و مزاحمت [ 240 ] نيست . و آن را نتوان يافت جز به معرفت خداى ، كه در آن در دنيا نيز مزاحمت نيست . پس اهل بهشت بضرورت از حسد مبرا باشند ، هم در دنيا و هم در
هامش
( 155 ) استيعاب ، همهء چيزى را گرفتن .
( 156 ) نزديك است ، در دسترس است . اشاره است به سورهء واقعه 56 - 33 و سورهء حاقه 69 - 23 .
( 157 ) زاهره ، درخشان ، پر شكوفه و ميوه ( زبيدى ) .
( 158 ) مترتّع ، آن كه در نعمت و فراوانى زندگى مىكند .
( 159 ) حجر 15 - 47 .
( 160 ) غل ، كينه و حسد .
( 161 ) حجر 15 - 47 .