بزاز را كفشگر نطلبد ، بل بزاز طلبد . پس مزاحمت بزازى كه همسايهء او باشد بيش از مزاحمت بزاز دور دست بود ، پس لا جرم حسد او همسايه را بيشتر باشد . و همچنين شجاع شجاع را حسد كند نه عالم را ، چه مقصود او آن باشد كه به شجاعت مذكور و مشهور شود ، و بدين خصلت متفرّد باشد ، و عالم در اين غرض مزاحم او نيست . و همچنين براى آن عالم عالم را حسد كند نه شجاع را . و حسد مذكّر مذكّر را بيش از آن باشد كه فقيه و طبيب را ، زيرا كه تزاحم ميان ايشان بر مقصودى [ واحد ] است . « 154 » پس اصل اين حسدها عداوت است ، و اصل عداوت تزاحم است بر يك غرض ، و يك غرض متناسبان را جمع كند نه متباعدان را ، پس براى آن حسد ميان ايشان بسيار شود . آرى ، كسى كه حرص او بر جاه قوى باشد ، انتشار صيت را بدانچه او در آن است در همهء اطراف عالم دوست دارد ، و هر كه را كه در عالم است ، از آن جمله كه شريك اوست در خصلتى كه مفاخرت او بدان است ، حسد كند اگر چه دور باشد .
و منشأ اين همه دوستى دنياست ، چه دنياست كه بر متزاحمان تنگ آيد . اما در آخرت تنگى نيست . و مثال آخرت نعمت علم است . پس كسى كه معرفت خداى و صفات او دوست دارد و معرفت [ 239 ] فريشتگان و پيغامبران او و ملكوت زمين و آسمان او ، ديگرى را كه او نيز [ آن را ] بداند حسد نكند ، زيرا كه معرفت از عارفان تنگ نيايد ، بل يك معلوم را هزار هزار عالم بدانند ، و به معرفت آن شاد شوند و بدان لذت يابند . و لذت يكى به سبب ديگرى كم نشود ، بل به بسيارى عارفان زيادت انس حاصل آيد ، و ثمرهء أفادت و استفادت . پس براى اين ميان علماى دين حسد نباشد ، زيرا كه مقصود ايشان معرفت خداى است . و آن درياى اوسع است كه در آن تنگى نيست ، و غرض ايشان منزلت است به نزديكى خداى . و در آن چه نزديك خداى است هم تنگى نيست ، زيرا كه بزرگتر نعمتى كه نزديك خداى است لذت لقاى اوست ، و در آن مزاحمت و ممانعت نيست ، و بعضى بينندگان بر بعضى تنگ نگردانند ، بل به بسيارى انسشان زيادت شود .
آرى ، چون مقصود علما از علم مال و جاه باشد [ ناگزير ] حسد كنند ، زيرا كه مال اعيان و أجسام است ، كه چون به دست يكى افتد دست ديگران از آن خالى شود . و معنى جاه ملك دلهاست ، و چون دل شخصى به تعظيم عالمى پر گردد از تعظيم ديگرى منصرف يا ناقص شود ، يا
هامش
( 154 ) در نسخهء خطى : بر مقصودى آخر است ، در عربى : لان التزاحم بينهما على مقصود واحد .