تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 400

مساهمون:

ص٤٠٠
شخص جمع شود . پس حسد او براى آن عظيم شود و چنان قوّت گيرد كه اخفا و مجامله نتواند ، بل حجاب مجاملت دريده شود و عداوت [ 238 ] به مكاشفه ظاهر گردد . و در بيشتر محاسدات جمله‌اى از اين سببها جمع شود . و كم باشد كه از يك سبب مجرد بود .

بيان آن كه حسد ميان امثال و اقران و برادران و عم زادگان و قرابتان بسيار بود و قوى ، و در غير ايشان اندك بود و ضعيف

( 1 ) بدان كه حسد بسيار نشود جز ميان قومى كه اين سببها كه ياد كرديم ميان ايشان بسيار باشد ، و قوى نگردد مگر ميان قومى كه در ايشان جمله‌اى از اين اسباب جمع شود و تظاهر پذيرد . چه يك شخص روا كه حسد كند به سبب امتناع از قبول تكبر و به سبب عداوت و غير آن از سببها . و اين سببها ميان قومى بسيار شود كه ايشان را رابطه‌ها بود كه به سبب آن در مجالس مخاطبات فراهم آيند و در أغراض توارد نمايند . پس چون يكى از ايشان يار خود را در غرضى از أغراض وى خلاف كند ، طبع وى از او برمد و او را دشمن گيرد و كينه در وى ثابت شود ، پس در آن حال خواهد كه وى را حقير دارد و بر وى تكبر نمايد و بر مخالفت وى مكافات كند براى غرض خود ، و كراهيت دارد كه او متمكن باشد در نعمتى كه أغراض او از آن به حصول رسد . و اما جماعتى كه ميان ايشان اين اسباب بسيار نباشد جمله اسباب مترادف نگردد . چه ميان دو شخص كه در دو شهر [ باشند و ] همسايه نباشند محاسدت در ميان ايشان [ قايم ] نگردد ، و نيز در دو محله . آرى ، هر گاه كه همسايه باشند در بازار يا در مسكن يا در مسجد يا در مدرسه ، توارد كنند بر مقصودهايى كه أغراض ايشان در آن متناقض باشد ، و از آن تناقض تنافر « 148 » و تباغض « 149 » خيزد ، و از آن باقى اسباب حسد زايد . و براى آن عالم عالم را حسد كند نه عابد را ، و عابد عابد را نه عالم را ، و بازرگان بازرگان را ، بل كفشگر كفشگر را نه بزاز را ، مگر به سببى ديگر از هم پيشگى كه در او مجتمع شوند . و مرد برادر و عم زادهء خود را بيش از آن حسد كند كه بيگانگان را ، و زن انباغ « 150 » و سرّيّهء « 151 » شوى را بيش از آن كه مادر و دختر وى را . « 152 » زيرا كه مقصود بزاز غير مقصود كفشگر است ، پس در مقاصد مزاحمتى نكنند . چه مقصود بزاز بسيارى مال است ، و از آن جز به بسيارى زبون « 153 » حاصل نشود ، و منازع او در آن بزازى ديگر باشد . چه حريف « 154 »
هامش
( 148 ) تنافر ، از هم رميدن . ( 149 ) تباغض ، با يك ديگر دشمنى كردن . ( 150 ) انباغ « كتاب شرح عجايب دل » پاورقى 91 . ( 151 ) سرّيّه - « كتاب آفت‌هاى زبان » پاورقى 204 . ( 152 ) شوى را . ( 153 ) زبون ، مشترى . ( 154 ) حريف ، طرف داد و ستد ، مشترى .