تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 399

مساهمون:

ص٣٩٩
سبب ششم دوستى رياست و طلب نفس جاه بىآنكه آن را وسيلت مقصود ديگر سازد . و آن چون مردى باشد كه خواهد كه در فنى از فنون علم عديم النظير بود ، چون دوستى ثنا بر او غالب شود و شادى آن چه او را بستايند بدانچه در فن خود وحيد العصر و فريد الدهر است او را از جاى ببرد . چه او اگر بشنود كه در اقصاى عالم او را نظيرى است اندوهگين شود و مرگ او خواهد يا زوال نعمتى كه بدان در منزلت شريك اوست ، از شجاعت يا علم يا عبادت يا صناعت يا جمال يا توانگرى يا غير آن از آن جمله كه او بدان متفرد است و به سبب تفرد شاد شود . و سبب اين نه عداوت است و نه تعزز و نه تكبر بر محسود و نه ترس از فوات مقصود ، جز محض رياست به دعوى انفراد . و اين وراى آن است كه ميان آحاد علما از طلب جاه و منزلت است در دلهاى مردمان تا به سبب آن به مقصودهايى جز رياست رسند . و علماى جهودان معرفت پيغامبر را انكار مىكردند و نمىگرويدند از بيم آن كه رياست و استتباع « 147 » ايشان باطل شود هر گاه كه علم ايشان منسوخ گردد . سبب هفتم خبث نفس و بخل آن به نيكويى بر بندگان خداى . چه تو كسى يا بى كه به تكبر و رياست مشغول نشود و نه به طلب مال ، چون پيش وى حسن حال بنده‌اى از بندگان خداى صفت كنند در آن چه [ خداى ] وى را نعمتى داده باشد ، بر او گران آيد ، و چون اضطراب كارهاى مردمان و ادبار و فوات مقاصد و تنغيص عيش ايشان باز گويند ، بدان شاد شود . پس او هميشه ادبار ديگرى دوست دارد ، و به نعمت خداى بر بندگان او بخيلى كند ، چنانستى كه آن از ملك و خزانهء او مىستانند . و گفته‌اند كه بخيل آن باشد كه به مال خود بخيلى كند ، و شحيح آن كه به مال ديگرى . پس اين به نعمت خداى بخيلى كند بر بندگان او كه ميان ايشان و ميان او عدأوتي و رابطه‌اى نباشد . و اين را سببى ظاهر نيست ، مگر خبثى در نفس و رذالتى در طبع كه بر آن سرشته شده است . و معالجت او سخت است ، زيرا كه حسدى كه به ديگر سببها ثابت شود ، اسباب آن عارضى بود ، زوال آن صورت بندد ، پس در ازالت آن طمع توان داشت ، و اين خبثى است در جبلت ، نه از سببى عارضى ، پس ازالت آن دشوار باشد ، و در عادت ازالت آن مستحيل است . پس اين است اسباب حسد . و روا كه بعضى از اين سببها يا بيشتر آن يا كل آن در يك
هامش
( 147 ) استتباع ، پيروى خواستن .
إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 399 | الغزالي / حسين خديو جم / مؤيد الدين خوارزمى