و اينجا دقيقهاى غامض است . و آن دقيقه آن است كه چون از يافت مثل آن نعمت نوميد شود و تخلف و نقصان خود را كاره باشد ، لا محاله زوال نقصان را دوست دارد . و نقصان او زايل نشود مگر به دو طريق : يكى آن كه مثل آن نعمت بيابد ، دوم آن كه نعمت محسود زايل شود . و چون [ 234 ] يك طريق منسد « 126 » شد ، نزديك باشد كه دل را از آرزوى طريق ديگر انفكاك نبود ، تا « 127 » زوال نعمت محسود نزديك او خوشتر از دوام آن باشد ، چه به زوال آن تخلف او و تقديم ديگرى زوال پذيرد . و اين نزديك است كه دل از آن خالى نشود .
پس اگر چنان باشد كه چون اختيار به دست او بود در ازالت نعمت او سعى نمايد ، او حسود بود ، حسدى نكوهيده . و اگر تقوى او را از ازالت آن مانع آيد ، آن چه در طبع خود باشد از شادى به زوال نعمت معفو باشد ، هر گاه كه آن را به عقل و دين خود كراهيت دارد از نفس خود . و شايد كه آن چه پيغامبر - عليه السلام - فرموده است « ثلاث لا ينفكّ المؤمن عنهنّ : الحسد و الظّنّ و الطّيرة » پس گفته « و له منهنّ مخرج إذا حسدت فلا تبغ ، اى ، اگر در دل خود چيزى يا بى بر آن كار مكن » مراد از آن اين باشد كه گفتيم . و بعيد بود كه آدمى خواهد كه در نعمت به برادر خود برسد ، آن گاه از آن عاجز شود و دل او از ميلى به زوال نعمت خالى ماند ، چه هر آينه زوال بر دوام ترجيح يابد . و اين حد از منافست پيوستهء حسد حرام است ، پس بايد كه در آن احتياط كند ، زيرا كه موضع خطر است . و هيچ آدميى نباشد كه نه در معارف و اقران خود بيش از خودى بيند و نخواهد كه مساوى او باشد . و آن نزديك بود كه او را به حسد محظور كشد ، اگر ايمان او را متانتى و تقواى او را رزانتى « 128 » نبود .
و هر گاه كه محرك او بيم تفاوت و ظهور نقصان او از ديگرى باشد ، به حسد مذموم و ميل طبع به زوال نعمت آن برادر كشد ، تا آن برادر را به مساوات او نزولى باشد چون او را به مساوات او ترقى نتواند بود . و در آن اصلا رخصت نيست بل حرام است . خواه در مقاصد دين و خواه در مقاصد دنيا ، و ليكن ما دام كه بر آن كار نكند از او معفو باشد - ان شاء اللّه - و كراهيت او آن را از نفس خود كفّارت آن بود . پس اين است حقيقت حسد و احكام آن .
اما مراتب آن چهار است :
( 1 ) يكى آن كه زوال نعمت او خواهد ، اگر چه به دو نقل نشود . اين غايت حسد است .
هامش
( 126 ) منسد ، بسته .
( 127 ) تا ، حتى .
( 128 ) رزانت ، استوارى ، محكمى .