دوم نه زوال آن خواهى ، و نه وجود و نه دوام آن كراهت دارى ، و ليكن آرزو برى كه نفس تو را مثل آن باشد ، و اين را « غبطت » خوانند ، و باشد كه به اسم « منافست » مخصوص گردانند . و « منافسه » را حسد ، و « حسد » را منافسه هم گويند ، و يكى از اين دو لفظ به جاى ديگرى اطلاق كنند . و چون معانى مفهوم شد در اسامى عيب نباشد . پيغامبر - عليه السلام - گفت : المؤمن يغبط و المنافق يحسد ، اى ، مؤمن براى نفس خود آرزو برد و منافق زوال نعمت ديگرى خواهد .
اما حالت اول به همه حالها حرام است ، مگر در نعمتى كه فاسقى يا كافرى يابد و او بدان استعانت نمايد بر برانگيختن فتنه و رنجانيدن خلق و افساد ذات البين ، چه كراهيت آن و دوستى زوال آن تو را زيان ندارد ، چه تو زوال آن را از آن روى كه نعمت است دوست نمىدارى ، بل از آن روى كه آلت فساد است دوست مىدارى ، و اگر از افساد او بىغم باشى به تنعّم او غم زده نشوى .
و دليل بر تحريم حسد خبرهايى است كه آن را نقل كرديم . و ديگر آن كه اين حسد كراهيت و ناپسنديدن قضاى خداى است در تفضيل بعضى از بندگان خود بر بعضى ، و در آن هيچ عذرى و رخصتى نيست . و كدام معصيت زيادت از آن كه راحت مسلمانى را كراهيت دارى ، بىآنكه تو را در آن مضرّتى باشد ؟ و قرآن بدين اشاره فرموده است :
إِنْ تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُوا بِها ،
« 107 » اى ، اگر نيكويى به شما رسد ايشان را اندوهگين گرداند ، و اگر بديى به شما رسد بدان شاد شوند . و اين شماتت است ، و حسد و شماتت متلازمند . و حق تعالى گفت :
وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إِيمانِكُمْ كُفَّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ .
« 108 » اخبار فرموده كه دوست داشتن ايشان زوال ايمان شما را حسد است . و گفت - جل جلاله :
وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ كَما كَفَرُوا فَتَكُونُونَ سَواءً
« 109 » اى ، دوست داشتند كه كافر شويد چنان كه ايشان كافر شدند ، پس شما و ايشان برابر باشيد . و خداى تعالى حسد برادران يوسف را ياد كرد ، و از آن چه در دل ايشان بود عبارت فرمود و گفت :
إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى أَبِينا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ
( الآية ) . « 110 » و چون كراهيت داشتند دوست داشتن پدر ايشان او را ، از آن اندوهگين شدند ، و خواستند كه آن از او زايل شود ، پس او را از پدر غايب كردند . و گفت :
هامش
( 107 ) آل عمران 3 - 120 .
( 108 ) بقره 2 - 109 .
( 109 ) نساء 4 - 89 .
( 110 ) يوسف 12 - 8 و 9 .