تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 388

مساهمون:

ص٣٨٨
هابيل را به سبب حسد كشت ، پس
وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ
« 105 » تا آخر آيت بخواند ، و چون صحابهء پيغامبر را ياد كنند خاموش باش - مترجم مىگويد : اى بر ايشان انكار مكن و همه را دوست‌دار - و چون حديث قدر گويند خاموش باش - مترجم مىگويد : اى ، در آن مبالغت منماى - و چون ذكر نجوم برند خاموش باش - مترجم مىگويد : اى ، در اثبات تأثير و نفى آن خوض مكن . و بكر بن عبد اللّه گفت كه مردى بود كه به نزديك يكى از ملوك قربتى داشت ، و هر روز در مقابل او بايستادى و گفتى : به جاى « 106 » نيكو كار نيكويى كن ، و بدكردار را به كردار او بگذار ، كه كردار بد او كار او به كفايت رساند . پس شخصى به سبب اين ايستادن و گفتن وى را حسد كرد و به سمع ملك رسانيد كه او چنين مىگويد كه از دهان ملك بوى بد مىآيد . ملك گفت : من صحت اين سخن به چه دانم ؟ گفت : وى را نزديك خود خوان تا ببينى كه دست بر بينى خود نهد . ملك گفت : تو بازگرد تا من تفحص آن بكنم . آن گاه ساعتى آن مرد را به خانهء خود برد و طعامى داد كه در آن سير بود ، و چون از خانهء او بيرون آمد به خدمت ملك رفت ، و همان سخن كه گفتى باز گفت [ 230 ] ملك وى را پيشتر خواند ، و او دست بر دهان خود نهاد از بيم آن كه بوى سير به مشام ملك رسد ، ملك انديشيد كه آن ساعى راست گفته است ، و عادت ملك آن بود كه به خط خود جز صلتى عظيم و عطايى جسيم ننوشتى ، پس براى او به يكى از غلامان خود نوشت كه « رسانندهء اين خط را بكش و پوستش پر كاه كن و بر من فرست » ، و اين نوشته مهر كرد و به دو داد ، و چون از پيش ملك بيرون آمد ساعى پرسيد كه اين چه خط است ؟ گفت : ملك مرا صله‌اى فرموده است . ساعى گفت : مرا بخش . او خط به وى داد ، و ساعى در حال آن را بر عامل بود ، عامل گفت : فرمان بر آن جمله است كه تو را بكشم و پوست تو پر كاه كنم . گفت : اللّه اللّه ! من صاحب اين خط نه‌ام ، چندانى توقف كن كه من به ملك مراجعت كنم . گفت : فرمان ملك را مراجعت نباشد . پس او را بكشت ، پوستش پر كاه كرد و بفرستاد ، روز ديگر آن ناصح به خدمت ملك رفت و همان سخن بازگفت ، ملك پرسيد كه خط چه كردى ؟ گفت : فلان از من بخواست من به دو بخشيدم . ملك گفت : او از تو به من چنين سخنى رسانيده است . گفت : هرگز نگفته‌ام . گفت : چرا دست بر بينى خود نهادى ؟ گفت : او مرا طعامى با سير داده بود ، نخواستم كه بوى آن به مشام ملك رسد . گفت : راست گفتى . بر سر كار خود باز رو كه بدكردار را بدكردارى او كفايت كرد .
هامش
( 105 ) مائده 5 - 27 . ( 106 ) به جاى ، در حق ، دربارهء .
إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 388 | الغزالي / حسين خديو جم / مؤيد الدين خوارزمى