و مالك بن دينار گفت كه شبى بر در حكم بن ايوب رفتيم - و او امارت بصره داشت - و حسن بيامد و خائف بود ، پس با او در رفتيم ، و پيش او چون جوژگان « 83 » بوديم ، پس حسن قصهء يوسف تقرير كرد و آن چه برادران با او بكردند از فروختن و در چاه انداختن ، پس گفت برادر را بفروختند و پدر را غمگين كردند ، و آن چه از كيد زنان ديد از حبس ياد كرد ، پس گفت : اى امير ، خداى - عز و جل - با او چه كرد ؟ گفت : « 84 » او را بر ايشان غالب گردانيد ، و ذكر او را رفعت و محل او را علو بخشيد ، و او را متصرف خزاين زمين كرد ، پس چه كرد چون حق تعالى كار او به كمال رسانيد و اهل او را براى او جمع گردانيد ؟ گفت : « 85 »
لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ .
« 86 » پس بتعريض حكم را بر آن داشت كه از اصحاب خود عفو كند . حكم گفت : من مىگويم :
لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ ،
و اگر جز جامهء خود نيابم شما را زير آن بپوشم .
و ابن المقفع شفاعتنامهاى نوشت به دوستى ، عفو يكى از برادران خود از او خواست ، كه فلان از زلت خود به عفو تو گريخته است و از تو به تو پناهيده ، و بدان كه هر چند گناه بزرگتر عفو آن را فضل بيشتر . و أسيران ابن الاشعث « 87 » را پيش عبد الملك مروان آوردند ، و رجاء بن حياة را گفت : در باب ايشان چه مصلحت مىبينى ؟ گفت : خداى تعالى آن چه تو دوست دارى از ظفر به تو داد ، پس آن چه خداى - عز و جل - دوست دارد از عفو به جاى آر . پس عبد الملك از ايشان عفو فرمود .
و آمده است كه زياد « 88 » مردى را از خوارج بگرفت ، پس آن مرد از دست او بجست ، و او برادر وى را بگرفت و گفت : برادر را حاضر بكن و الاّ تو را بكشم . گفت : اگر نامهء امير المؤمنين آرم ، مرا بگذارى ؟ گفت : آرى . گفت : نامهء « 89 » عزيز حكيم مىآرم و دو گواه - إبراهيم و موسى - بر آن قايم مىگردانم ، و اين آيه را خواند :
أَمْ لَمْ يُنَبَّأْ بِما فِي صُحُفِ مُوسى وَ إِبْراهِيمَ الَّذِي وَفَّى [ 225 ] أَلَّا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى ،
« 90 » زياد گفت : او را بگذاريد ، كه او مردى است كه او را حجت تلقين كردهاند . و گفتهاند كه در انجيل نوشته است : هر كه براى ظالمى كه بر او ظلم كرده باشد آمرزش خواهد ، شيطان را هزيمت كند .
هامش
( 83 ) جوژگان ، جوجگان .
( 84 ) حسن بصرى گفت .
( 85 ) يوسف ( ع ) گفت .
( 86 ) يوسف 12 - 92 .
( 87 ) عبد الرحمن بن قيس . . . شعث كندى فرمانده سپاه عبد الملك بود كه پس از سركشى به رتبيل سيستانى پناه برد ، سرانجام در آن جا خودكشى كرد و يارانش أسير شدند ( زبيدى 8 - 44 ) .
( 88 ) زياد بن أبيه ( زبيدى ) .
( 89 ) نامه ، كتاب ، قرآن .
( 90 ) نجم 53 - 36 - 38 .