شنيدهام . و چون آن بشنيد فرمود كه او را بگذارند .
و معاويه گفت : بر شما باد به حلم و احتمال « 81 » تا آن گاه كه شما را فرصت دست دهد ، و چون فرصت دست دهد بر شما باد به عفو و افضال . و آمده است كه راهبى بر هشام بن عبد الملك رفت ، و هشام از او پرسيد كه ذو القرنين پيغامبر بود يا نه ؟ گفت : پيغامبر نبود ، و ليكن آن چه يافته بود به چهار خصلت كه در او بود يافته بود : چون قادر شدى عفو فرمودى ، و چون وعده دادى وفا نمودى ، و چون سخن گفتى راست گفتى ، و امروز براى فردا جمع نكردى . و يكى از ايشان گفت : حليم آن نيست كه بر او ستم كنند او حلم برزد ، و چون قدرت يابد انتقام كشد ، و ليكن آن است كه چون بر وى ظلم كنند حلم برزد ، پس چون قادر شود عفو كند [ 224 ] . و زياد گفت كه قدرت كينه و خشم را ببرد . و مردى را پيش هشام آوردند كه از او چيزى رسانيده بودند ، و چون پيش وى بايستانيدند حجّت خود تقرير كردن گرفت ، هشام گفت : سخنگويى هم مىكنى ! گفت : يا امير المؤمنين ، خداى - عز و جل - گفت :
يَوْمَ تَأْتِي كُلُّ نَفْسٍ تُجادِلُ عَنْ نَفْسِها ،
« 82 » اى ، روزى كه هر نفسى بيايد از نفس خود مجادله كند . پس در حضرت الهى مجادله رود ، و بر تو هم سخنى نگوييم ؟ هشام گفت : بلى ، اى نيكبخت ، بگو .
و آمده است كه دزدى در خيمهء عمّار بن ياسر رفت به صفّين ، پس وى را گفتند كه دستش ببايد بريد كه او از دشمنان ماست ، گفت : بل عيب او بپوشم ، شايد كه خداى - عز و جل - روز قيامت عيب من بپوشد . و ابن مسعود در بازار بنشست براى خريدن متاعى ، و چون بخريد سيمى كه در دستار داشت بطلبيد ، ببرده بودند ، گفت : در آن حال كه من بنشستم سيم با من بود . جماعتى گفتند كه خداى - عز و جل - دست كسى كه ببرده است بريده گرداند . عبد اللّه « 83 » گفت : اى بار خداى ، اگر به حاجت ببرده است ، براى او در آن بركت كن ، و اگر دليرى او را بر گناه داشته است ، آن را آخرين گناهان وى گردان .
و فضيل گفت : من زاهدتر از مردى از اهل خراسان نديدم كه در مسجد حرام در پهلوى من نشسته بود ، پس برخاست به طواف مشغول گشت ، و دينارى چند از وى بدزديدند ، پس او گريستن گرفت ، گفتم : بر دينارها مىگريى ؟ گفت : نى ، و ليكن خود را و او را در حضرت خداى تصور كردم ، و عقل من بر بطلان حجت او مطلع شد ، از رحمت مرا بر وى گريستن آمد .
هامش
( 81 ) احتمال ، تحمل .
( 82 ) نحل 16 - 111 .
( 83 ) عبد اللّه بن مسعود .