تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 372

مساهمون:

ص٣٧٢
رخصت در اين قدر بعيد نيست ، و ليكن فاضل‌تر ترك آن است ، چه آن قدر به ما وراى آن كشد ، و اقتصار بر اندازهء حق در آن ميسر نشود . و اصلا جواب ناگفتن شايد كه آسانتر از شروع در جواب و ايستادن در آن بر حد شرع باشد . و ليكن كسى بود كه در فورت « 65 » خشم نفس خود را ضبط نتواند كرد ، و ليكن به زودى بازگردد ، و كسى بود كه از ابتدا دست بازدارد ، و ليكن دايم كينه گيرد . و مردمان در خشم چهار قسم‌اند : بعضى چون لخ « 66 » ، كه در آن آتش زود گيرد و زود ميرد ، و بعضى چون تاغ « 67 » ، كه دير در گيرد و دير ميرد . و بعضى ديگر آن كه دير گيرد و زود ميرد ، و آن ستوده‌تر است ، چون بدان حد نرسد كه فتور حميت و غيرت باشد ، و بعضى زود گيرد و دير ميرد ، و آن بترين ايشان است . و در خبر است : المؤمن سريع الغضب سريع الرّضا ، اى ، مؤمن زود خشم زود رضا باشد . پس اين در مقابلهء آن باشد . و شافعى گفت : من استغضب و لم يغضب فهو حمار ، و من استرضى و لم يرض فهو شيطان ، اى ، هر كه را در خشم آرند و او در خشم نشود ، پس او درازگوش است ، و هر كه خشنودى او طلبند و او خشنود نگردد ، او ديو است . و أبو سعيد خدرى روايت كرد كه پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلّم - گفت : الا انّ بنى آدم خلقوا على طبقات شتّى منهم بطيء الغضب سريع الفيء و منهم سريع الغضب سريع الفيء فتلك بتلك و منهم سريع الغضب بطيء الفيء ، و منهم بطيء الغضب بطيء الفيء ، الا و انّ خيرهم بطيء الغضب سريع الفيء و شرّهم سريع الغضب بطيء الفيء ، اى ، پسران آدم بر طبقات متفرقه آفريده شده‌اند . بعضى از ايشان ديرخشم زود رضااند ، و بعضى زود خشم زود رضا ، پس آن بدان جبر شود ، و بعضى زود خشم ديررضا ، و بعضى ديرخشم دير رضااند ، و بدان كه بهترين ايشان ديرخشم زود رضاست ، و بترين ايشان زود خشم ديررضا . و چون خشم در حال انگيخته شود و در هر آدمى تأثير كند ، بر سلطان واجب باشد كه كسى را در حال خشم عقوبت نفرمايد ، چه ، شود كه از واجب درگذرد « 68 » ، و نيز شفا دهندهء [ 220 ] خشم و راحت رسانندهء نفس خود باشد ، پس در آن او را نصيب بود . و بايد كه انتقام و انتصار « 69 » او براى خداى باشد ، نه براى نفس خود . و مستى را به خدمت عمر آوردند ، خواست كه او را أدب كند ، او دشنام زد ، عمر از آن باز بود ، گفتند : يا امير المؤمنين ، چون تو را دشنام زد بگذاشتى ؟
هامش
( 65 ) فورت ، جوشش ، شدّت . ( 66 ) لخ ، گياهى كه از آن بوريا بافند ، در آب رويد و بر سر آن مانند پشم چيزى جمع شود كه آن را با آهك و ساروج بياميزند و براى آب‌بندى حوضها به كار گيرند . ( 67 ) تاغ ، درختى كه آتش هيزم آن بسيار بماند و با دوام باشد . ( 68 ) از حد واجب تجاوز كند . ( 69 ) انتصار ، دادستدن ، انتقام كشيدن .