تا ياد كنم تو را آن گاه كه در خشم شوم ، و محو نگردانم تو را در جملهء كسانى كه محو كنم . و پيغامبر - عليه السلام - غلامى را به حاجتى فرستاد و او ديرباز آمد ، و چون آمدى ، گفت : لو لا القصاص لاوجعتك ، اى ، اگر نه قصاص بودى هر آينه تو را دردمند گردانيدمى ، اى ، قصاص قيامت . و گفتهاند كه در بنى اسرائيل ملكى نبود كه نه با وى حكيمى بود ، چون در خشم شدى نامهاى به وى دادى و در آن اين بود كه « بر بيچارهاى ببخشاى و از مرگ بترس و آخرت را ياد كن » ، پس آن را بخواندى تا خشم وى ساكن شدى .
سوم آن كه نفس خود را بترساند از عاقبت دشمنايگى و انتقام و تشمّر دشمن براى مقابله ، و سعى در هدم اعراض و شماتت به مصيبتهاى او ، چه او از مصيبتها خالى نباشد ، پس نفس خود را از عواقب خشم در دنيا بترساند اگر از آخرت نترسد . و اين به گماشتن شهوت بر خشم راجع گردد ، و اين از اعمال آخرت نيست ، و بر آن ثوابى نباشد . زيرا كه متردد است بر نصيبهاى دنيا ، بعضى را بر بعضى تقديم مىكند ، مگر آن كه از آن ترسد كه فراغت او براى علم و عمل و آن چه او را بر آخرت يارى كند در دنيا بر او مشوش بود ، پس بر آن ثواب يابد .
چهارم آن كه تفكّر كند در زشتى خشم و صورت خود در حال خشم ، بدانچه صورت ديگرى را در حال خشم ياد آورد . و تفكّر [ 211 ] كند در زشتى خشم در نفس خود ، و مشابهت صاحب او سگ ضارى « 39 » و ددهء عادى را ، و مشابهت حليم ساكن تارك خشم انبيا و علما و حكما را ، و نفس خود را مخير گرداند ميان تشبّه سگان و ددگان و أراذل مردمان ، و ميان تشبه به انبيا و علما و حكما در عادت ايشان ، تا به دوستى اقتدا بديشان ميل كند ، اگر با او قدرى از عقل مانده باشد .
پنجم آن كه تفكر كند در سببى كه داعى انتقام باشد و از فرو خوردن خشم بازدارد . و هر آينه آن را سببى باشد ، چنان كه شيطان گويد كه اين از تو بر عجز و خردى نفس و خوارى و حقارت حمل شود ، و در چشم مردمان وزنى نيارى . پس بايد كه نفس خود را گويد كه كار تو بغايت عجيب است ، انفت مىكنى در احتمال « 40 » اكنون ، و انفت نمىكنى از رسوايى و فضيحت روز قيامت چون آن دست تو بگيرد و داد خود از تو بستاند ! و مىترسى كه در چشم مردمان خوار
هامش
( 39 ) ضارى ، سگ حريص به شكار ، در پى صيد دونده .
( 40 ) احتمال ، تحمل .