حاجت او ، كه او را در دين از آن چاره نباشد ، بستاند ، خشم او براى خداى بود ، و خالى شدن از آن امكان ندارد .
آرى ، باشد كه اصل خشم در چيزى كه ضرورى بود نماند ، چون دل مشغول شود به ضرورتى مهمتر از آن ، پس خشم را در دل جاى نماند بدانچه به غير آن مشغول شده است ، چه دل چون به بعضى از مهمّات مشغول شود جز آن را احساس نكند . و اين چنان باشد كه سلمان را چون دشنام زدند ، گفت : اگر ترازوى من سبك شود بتر از آن باشم كه مىگويى ، و اگر گران شود آن چه مىگويى مرا زيان ندارد . چه همت او به آخرت مصروف بود ، پس دل او به دشنام متأثر نشد .
و همچنين ربيع خيثم « 34 » را دشنام زدند ، گفت : خداى - عز و جل - سخن تو بشنيد ، و پيش بهشت عقبهاى است ، كه اگر آن را قطع كنم آن چه مىگويى مرا زيان ندارد ، و اگر نكنم بتر از آنم كه مىگويى .
و مردى ابو بكر را - رضى اللّه عنه - دشنام زد ، او گفت : آن چه خداى - عزّ و جل - از تو پوشيده است بيشتر است . پس چنانستى كه مشغول بود در نگريستن به تقصير خود در آن چه از خداى بترسد - چنان كه مىببايد ترسيد او را - و حق معرفت او بشناسد ، پس بدانچه ديگرى او را به نقصان نسبت كرد در خشم نشد ، چه او در نفس خود به چشم نقصان مىديد . و آن براى جلالت قدر او بود . و زنى مالك بن دينار را گفت : اى مرايى . او گفت : جز تو كسى مرا نشناخت .
پس چنانستى كه مشغول بود بدانچه آفت ريا را از خود دفع كند ، و بر نفس خود انكار مىنمود آن چه شيطان بر او القا مىكرد ، پس بدانچه وى را به ريا نسبت كردند در خشم نشد . و مردى شعبى را دشنام زد ، او گفت : اگر راست گفتى ، خداى - عز و جل - مرا بيامرزاد ، و اگر دروغ گفتى ، خداى - عز و جل - تو را بيامرزاد .
و اين قولها در ظاهر دال است بدانچه به سبب مشغولى دل در مهمات دين در خشم نشدند . و محتمل است كه آن دشنام در دل ايشان اثر كرده باشد ، و ليكن بدان مشغول نشده باشند ، بلكه به چيزى كه بر دل ايشان غالبتر بود مشغول بودند . پس دور نباشد كه مشغولى دل به بعضى مهمات هيجان خشم را در حال فوت شدن بعضى محبوبات باز دارد . پس فقد خشم متصور است ، يا به مشغولى دل به مهمى ، يا به غلبهء نظر توحيد ، يا به سببى سوم . و اين سبب آن است كه داند كه
هامش
( 34 ) در شرح زبيدى : ( الربيع بن خيثم ) الثوري الكوفي .