و اين رأى كسى است كه پندارد كه خلق چون خلق است و هر دو قابل تغيير نهاند . و هر دو رأى ضعيف است ، بل حق در آن آن است كه ياد خواهيم كرد .
و آن حق آن است كه آدمى ما دام كه چيزى محبوب وى باشد و چيزى مكروه وى ، از خشم خالى نبود . و ما دام كه چيزى موافق او بود و چيزى ديگر مخالف او ، بضرورت « موافق » محبوب او باشد و « مخالف » مكروه او ، و خشم تابع آن است . چه هر كه محبوب او از او بستانى لا محاله برنجد ، و اگر به مكروهى قصد او كنى لا محاله برنجد . الاّ آن است كه آن چه دوست دارد سه قسم است .
قسم اول آن چه ضرورى است در حق همه . و آن قوت و مسكن و لباس و صحت تن است . پس هر گاه كه قصد تن او كرده شود به زدن و خستن ، چاره نباشد كه برنجد ، و همچنين چون جامهء او كه عورت خود را بدان پوشد از او استده آيد ، و همچنين چون از سرايى كه مسكن او بود بيرون [ 206 ] كرده شود ، يا آبى كه براى تشنگى خود نگاه دارد ريخته گردد . و اين ضرورتهاست كه آدمى خالى نباشد از كراهيت زوال آن ، و از خشم بر آن كس كه تعرض آن كند .
قسم دوم آن كه كسى را از خلق ضرورى نيست ، چون جاه و مال بسيار و غلامان و ستوران . چه اين چيزها به عادت و نادانستن مقاصد كارها محبوب شده است ، تا به حدى كه زر و نقره در نفس خود محبوب شدهاند و از آن گنج ساخته مىشود ، و به دزدى آن خشم حاصل مىآيد ، اگر چه در اين وقت بدان حاجتى نيست . و اين جنس از آن جمله است كه صورت بندد كه آدمى از خشم كردن براى آن خالى باشد . چه اگر او را سرايى بود زيادت از مسكن او و ظالمى آن را ويران كند ، روا كه در خشم نشود ، چه ممكن است كه كار دنيا به حقيقت شناخته باشد و به زيادت از حاجت رغبت ننمايد . پس بدانچه آن را از او بستاند در خشم نشود ، چه وجود آن را دوست ندارد ، و اگر دارد هر آينه در خشم شود . و بيشتر خشم مردمان بر چيزى است كه ضرورى نيست ، چون جاه وصيت و تصدّر در مجلسها و مباهات به علم . پس هر كه اين دوستى بر او غالب باشد ، چون كسى در صدر محفل با او مزاحمت كند ، لا محاله در خشم شود . و كسى كه دوستدار آن نباشد و پاك ندارد كه در صف نعال « 29 » نشيند ، اگر غير او در تصدّر بر او تقدم طلبد در خشم
هامش
( 29 ) نعال ( ج نعل ) ، كفشها ( كفش ) ، صف نعال ، آخرين صف ، نزديك كفش كن ، آستانه .