ديوى و حكيمى است :
خوك شهوت است ، چه خوك به سبب رنگ و شكل و صورت نكوهيده نيست ، بل براى غلبهء حرص و افراط شره نكوهيده است .
و سگ خشم است ، چه ددهاى درنده است . و سگ گزنده به اعتبار صورت و رنگ و شكل دده و سگ نشده است ، بل روح معنى ددگى دريدن و گزيدن و ستم كردن است . و در باطن آدمى ضراوت و خشم دده است ، و حرص و شهوت خوك ، پس خوك به شره سوى فحشا و منكر مىخواند ، و دده به خشم و ظلم و رنجانيدن تحريص مىنمايد .
و ديو شهوت خوك و خشم دده هميشه مىانگيزد ، و يكى را از ايشان بر ديگرى مىآغالد ، و آن چه بر آن سرشته شدهاند در چشم ايشان خوب مىگرداند .
و حكيم ، كه مثال او عقل است ، مأمور است بدان كه مكر و كيد شيطان را دفع كند ، بدانچه تلبيس او را به بصيرت [ نافذ و نور مشرق ] « 50 » واضح خود منكشف گرداند ، و شره خوك را بشكند ، بدانچه سگ را به روى مسلط گرداند ، چه حملهء شهوت را به خشم رد توان كرد ، و ضراوت خشم سگ را دفع كند ، بدانچه خوك را به روى استيلا دهد ، و سگ را زير سياست او مقهور دارد .
و اگر بر آن قادر شود و بكند ، كار اعتدال پذيرد ، و در مملكت تن عدل ظاهر شود ، و همه بر راه راست روند . و اگر از قهر ايشان عاجز آيد ، ايشان وى را قهر كنند و خدمت فرمايند . و [ او ] همواره در بيرون آوردن حيلهها و انديشههاى باريك باشد ، تا خوك را سير كند ، و سگ را خشنود گرداند ، پس همه وقت در پرستيدن سگ يا خوك باشد . و اين حال بيشتر مردمان است هر گاه كه اغلب انديشهء ايشان شكم و فرج و منافست اعدا باشد .
و عجب از او آن است كه بر بتپرستان انكار كند كه سنگ را مىپرستند . و اگر پرده از پيش او بردارند و او را مكاشف گردانند و حقيقت حال او او را روشن شود ، اما در خواب و اما در بيدارى ، و به مثالى به وى نمايند ، چنان كه مكاشفان را بود ، هر آينه نفس خود را پيش خوكى بيند كه به خدمت او قيام مىنمايد ، گاهى به ركوع و گاهى به سجود ، و فرمان و اشارت او را منتظر مىباشد ، پس هر گاه كه خوك را هيجانى بود و چيزى از آرزوى خود طلبد ، بر فور در
هامش
( 50 ) مشرق ، روشن ، تابان .