خاسر گردد .
و كل سعادت او در آن است كه لقاى حق تعالى را مقصد خود سازد ، و سراى آخرت را مستقر ، و دنيا را منزل ، و تن را مركب ، و اعضا را خدمتكاران . پس لطيفهء دريابنده از آدمى در دل ، كه وسط مملكت اوست ، چون پادشاه قرار گيرد ، و قوّت خيال ، كه در پيش دماغ است ، او را چون صاحب بريد باشد ، كه اخبار محسوسات نزديك او فراهم آيد ، و قوّت حافظه ، كه در آخر دماغ است [ 11 ] ، چون خازن او ، و زبان چون ترجمان او ، و اندامهاى جنبنده چون دبيران ، و پنج حس چون جاسوسان . پس هر يكى را از ايشان بر ناحيتي از نواحى گمارد : چشم را بر عالم رنگها ، و سمع را بر عالم آوازها ، و شم را بر عالم بويها ، و همچنين ديگران را . چه ايشان اصحاب خبرهااند كه از اين عالمها التقاط كنند و به قوّت خيال ، كه چون صاحب بريد است ، رسانند ، و صاحب بريد به خازن سپارد ، و آن قوّت حافظه است ، و خازن بر پادشاه عرضه دارد ، و پادشاه آن چه بدان محتاج باشد در تدبير مملكت ، و إتمام سفرى كه در صدد آن است ، و قهر دشمنى كه به دو مبتلاست ، و دفع راهزنان ، از آن اقتباس فرمايد . و چون بر اين جمله كند نيكبخت و موفق باشد و شاكر نعمت الهى . و چون اين همه را معطل گرداند ، يا كار فرمايد و لكن در مراعات دشمنان خود - و آن شهوت و خشماند - و ديگر نصيبهاى دنيا ، يا در عمارت راه ، نه در عمارت منزلى كه قرارگاه خواهد بود - چه در دنيا راه گذر اوست ، و وطن و قرارگاه او آخرت است - بدبخت و مخذول بود و كافر نعمت خداى و ضايع گردانندهء لشكرهاى او و يارى دهندهء دشمنان و فرو گذارندهء انصار او . پس در منقلب « 44 » و معاد مستحق مقت و ابعاد باشد . نعوذ باللّه منه .
و بدين مثالى كه آوردهايم كعب أحبار اشارت فرموده است و گفته كه بر عايشه - رضى اللّه عنها - در رفتم و گفتم كه آدمى را چشمها راهنماى است ، و گوشها رسانندهء اخبار ، و زبان ترجمان ، و دستها پر و بال ، و پايها پيك ، و دل پادشاه ، چون پادشاه نيك باشد ، همهء لشكر نيك شود . پس او فرمود كه از پيغامبر - عليه السلام - همچنين شنيدم . و على - كرم اللَّه وجهه - دلها را تمثيل فرموده است و گفته كه حق تعالى را در زمين آوندهاست ، و آن دلهاى مردمان است ، پس نيكوتر در حضرت الهى آن است كه تنكتر و صافىتر و صلبتر است . پس آن را بيان فرموده و گفته : « صلبتر در دين ، و صافىتر در يقين ، و تنكتر بر برادران . » و اشارتى است به قول حق تعالى :
هامش
( 44 ) منقلب ، جاى واژگون شدن ( دوزخ ) .