عمرو گفت : حق مجالست او رعايت ننمودى ، چون سخن او به ما نقل كردى ، و حق من نگزاردى ، چون بدى از برادرم به من رسانيدى ، و ليكن او را بگوى كه همه بخواهيم مرد و در قيامت يك جا خواهيم شد ، و خدا ميان ما حاكم خواهد بود ، او بهترين حاكمان است .
و يكى از غمازان صاحب بن عباد را رقعهاى داد و بسيارى مال يتيمى باز نموده و در استدن آن تحريض كرد ، او بر ظهر آن بنوشت كه غمز قبيح است اگر چه صحيح باشد ، متوفى را خداى - عز و جل - بيامرزاد ، و يتيم را به درجهء كمال رساناد ، و مال را افزودن گرداناد ، و غماز را لعنت كناد .
و لقمان حكيم پسر خود را گفت كه من تو را وصيت مىكنم اى پسر [ 192 ] به خصلتهايى كه اگر بدان تمسك نمايى هميشه مهتر باشى : خوى خود بر نزديك و دور گشاده دار ، و جهل خود از كريم و لئيم دفع كن ، و در حفظ برادران بكوش ، و با قرابتان بپيوند ، و از قول غمازان و شنيدن در قول نمامى كه فساد تو خواهد و خداع تو طلبد ، ايشان را ايمن گردان ، و دوستان تو بايد كه كسانى باشند كه چون ميان تو و ايشان مفارقت اتفاق افتد ، نه تو ايشان را غيبت كنى و نه ايشان تو را .
و يكى از ايشان گفت كه بناى سخنچينى بر دروغ و حسد و نفاق است ، و اين سه مايهء مذلت است . و ديگرى گفت : اگر آن چه سخنچين به تو رساند درست بود ، او بر تو جرئت نموده باشد به دشنام زدن ، و آن كس كه از او نقل كند به حلم تو سزاوارتر ، چه او در مواجهه دشنام نداده است .
و در جمله فتنهء سخنچينى بزرگ است ، بايد كه از آن احتراز نموده شود . و حمّاد بن سلمه گفت : مردى بندهاى فروخت و مشترى را گفت كه در او جز سخنچينى عيبى نيست ، او بدان راضى شد و بخريد ، روزى چند برآمد ، آن بنده كدبانو را گفت : خواجه تو را دوست نمىدارد و مىخواهد كه سرّيّتى « 204 » بخرد ، استره بگير و در حال خواب مويى چند از قفاي او بستر ، تا من تو را جادويى كنم كه تو را دوست گيرد . پس خواجه را گفت : كدبانو بر شخصى عاشق شده است و مىخواهد تو را بكشد ، خود را خفتهساز تا صحت اين سخن بدانى . او خود را خفته ساخت ، كدبانو استره بياورد تا موى وى بسترد ، خواجه انديشيد كه [ او را ] بخواهد كشت ،
هامش
( 204 ) سرّيّه ( ج : سرارى ) ، كنيزكى كه براى تمتع باشد و از زن پنهان دارند .