وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ [ 190 ] وَ انْهَ عَنِ الْمُنْكَرِ ،
« 195 » اى ، آن چه در عقل و شرع معروف است بفرماى ، و آن چه منكر است از آن بازدار .
سوم آن كه او را براى خداى دشمن دارد ، چه او نزد خداى بغيض است ، و دشمنى كسى كه خدا او را دشمن دارد واجب است .
چهارم آن كه بر برادر غايب خود گمان بد نبرد ، براى قول حق تعالى :
اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ .
« 196 » پنجم آن كه به سبب سخن او تجسّس نكند تا وى را محقق شود ، براى قول حق تعالى :
وَ لا تَجَسَّسُوا .
« 197 » ششم آن كه نفس خود را روا ندارد آن چه سخنچين را از آن منع مىكند ، و سخن او را حكايت نكند و نگويد كه چنين و چنين گفت ، چه اگر گويد سخنچين و غيبت كننده باشد ، و چيزى را كه از آن بازداشته است ارتكاب نموده .
و آمده است كه مردى بر عمر عبد العزيز رفت و پيش او از كسى چيزى گفت ، عمر فرمود :
اگر خواهى در سخن تو بنگريم ، اگر دروغ باشد از اهل آن آيت باشى :
إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ
« 198 » . و اگر راست بود از اهل اين آيت باشى :
هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِيمٍ
« 199 » . و اگر خواهى از تو عفو كنيم . گفت :
عفو فرماى كه هرگز بدين بازنگردم .
و آمده است كه مردى به زيارت حكيمى رفت و او را از حال غيرى اخبار كرد ، حكيم گفت : پس از ديرى به زيارت ما آمدى ، و بر من [ سه ] خيانت كردى : برادرم را از من دشمنروى كردى ، و دل فارغ مرا مشغول گردانيدى ، و نفس امين خود را متهم ساختى ! و آمده است كه سليمان بن عبد الملك خليفه نشسته بود و زهرى پيش او ، مردى بيامد ، سليمان او را گفت : به من چنان رسيد كه تو در من وقيعت كرده و چنين و چنين گفتهاى . او گفت :
نكردهام و نگفته . سليمان گفت كه راستگويى مرا خبر كرده است . زهرى گفت كه سخنچين راستگوى نباشد . سليمان گفت : راست گفتى . و آن مرد را بسلامت بازگردانيد .
و حسن گفت : هر كه سخنى به تو نقل كند ، از تو هم نقل كند . و اين اشارتى است بدان كه سخنچين را دشمن بايد داشت و به دوستى او واثق نبايد بود . و چگونه دشمن داشته نشود ، كه او خالى نباشد از دروغ و غيبت و غدر و خيانت و غل و حسد و نفاق و افساد ميان مردمان و
هامش
( 195 ) لقمان 31 - 17 .
( 196 ) حجرات 49 - 12 .
( 197 ) حجرات 49 - 12 .
( 198 ) حجرات 49 - 6 .
( 199 ) قلم 68 - 11 - 13 .