تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 309

مساهمون:

ص٣٠٩
جواب علامت عقد ظن آن است كه دل از آن چه بوده باشد با وى متغير شود و از وى نفرت گيرد ، و او را گران آيد چون بر وى حاضر شود ، و از مراعات و تفقّد و اكرام و اندوهگين شدن به سبب آن سست شود . پس اين از امارتهاى عقد ظن و تحقيق آن است . و پيغامبر - عليه السلام - گفته است : ثلاث في المؤمن و له منهنّ مخرج [ فمخرجه من سوء الظّنّ ان لا يحقّقه ] ، اى ، سه چيز در مؤمن است ، و او را از آن مخرج است ، پس مخرج او از گمان بد آن است كه آن را محقّق نگرداند . اى در نفس خود آن را به اعتقادى و فعلى محقّق نكند ، نه در دل و نه در جوارح . اما در دل ، بدانچه به نفرت و كراهيت متغير شود ، و در جوارح ، بدانچه بر موجب آن كار كند . و شيطان به كمتر حيلتى بدى مردمان در دل مقرر گرداند و بر او القا كند كه « از فطنت و ذكا و زودى دريافتن تو است » ، و مؤمن به نور خداى نگرد ، و او بتحقيق به غرور شيطان و تاريكى او نگريسته باشد . و اما چون عدلى « 177 » خبر كند و گمان تو به تصديق مايل شود ، معذور باشى ، چه اگر تكذيب كنى ، بر اين عدل جنايت كرده باشى ، چون بر او گمان دروغ برى ، و آن نيز از بدگمانى باشد . پس نبايد كه در يكى گمان نيك و در ديگرى گمان بد برى . بايد كه بنگرى كه ميان ايشان عداوتى و بدخواهيى و تعنّتى هست كه به سبب آن تهمت به دو راه يابد . و شريعت گواهى پدر عدل [ بر پسر ] براى تهمت ، و گواهى دشمن رد فرموده است . پس تو را در آن حال توقّف بايد كرد اگر چه عدل باشد ، و تصديق [ 184 ] و تكذيب نبايد ، و ليكن گويى كه حال آن مذكور از من در ستر الهى است ، و كار او بر من پوشيده بود ، و در اين حال همچنان است كه چيزى از امر او بر من منكشف نشده است . و باشد كه عدالت مرد ظاهر بود و ميان او و مذكور حسد نباشد ، و ليكن عادت دارد كه تعرّض مردمان كند و بد ايشان گويد . پس در او گمان عدالت باشد و عدل نبود ، چه غيبت كننده فاسق است . و چون آن عادت او باشد گواهى او مردود بود ، الاّ آن است كه مردمان به سبب بسيارى اعتياد كار غيبت را آسان گرفته‌اند ، و از قدح اعراض مردمان باك نمىدارند . و هر گاه كه تو را بر مسلمانى خاطرى بد زايد ، بايد كه او را زيادت مراعات كنى و دعاى نيك‌گويى ، چه آن شيطان را به خشم آرد و مندفع گرداند ، و خاطر بد در تو القا نكند از بيم آن كه به دعا و مراعات او مشغول شوى .
هامش
( 177 ) عدل ، عادل ، گواه عادل .