كسى كه فسق او معلوم نباشد . و سبب تحريم آن است كه اسرار دلها جز علاّم الغيوب نداند ، پس تو را نرسد كه در غير خود اعتقاد بد دارى ، مگر چون تو را منكشف شود به عيان كه متحمل تأويل نباشد ، پس در آن حال امكان ندارد كه آن چه دانستى و مشاهده كردى اعتقاد نكنى . و آن چه به چشم خود نديده باشى و به گوش خود نشنيده باشى پس در دل تو افتد ، آن جز شيطان در دل تو نمىاندازد ، پس بايد كه وى را تكذيب كنى ، چه او فاسقتر همهء فاسقان است . و حق تعالى فرموده است :
يا أَيُّهَا [ 183 ] الَّذِينَ آمَنُوا ، إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ ،
« 175 » اى ، اى كسانى كه بگرويدهايد ، اگر فاسقى بر شما خبر آرد ، راست آن از دروغ بدانيد تا به نادانى بديى به قومى نرسانيد ، پس بر آن چه كرديد پشيمان شويد .
مترجم مىگويد كه اين آيت در شأن وليد بن عتبه نازل شده است كه پيغامبر - عليه السلام - وى را براى قبض زكات سومى قومى فرستاده بود - و ميان او و ميان آن قوم در جاهليّت كينه بود - و بر ايشان نرفت ، و از راه بازگشت و به پيغامبر - عليه السلام - گفت كه زكات ندادند و قصد كشتن من كردند . پيغامبر خواست كه قصد ايشان كند ، آن گاه حال اطاعت ايشان معلوم شد .
پس تصديق ابليس روا نباشد . و اگر چه تخيلى بود كه بر فساد دلالت كند و خلاف آن محتمل باشد ، تصديق آن روا نبود ، چه صورت بندد كه فاسق راست گويد ، و ليكن تو را تصديق آن روا نباشد . تا به حدّى كه اگر كسى را ببويند و از وى بوى خمر آيد ، حد نشايد زد ، چه ممكن است كه به خمر مضمضه كرده باشد و بيرون انداخته و نخورده ، يا بقهر او را بر آن داشته باشند . پس هر دلالتى كه محتمل است تصديق آن به دل و گمان بد بود به مسلمان ، روا نباشد . چه پيغامبر - عليه السلام - گفته است : انّ اللّه حرّم من المسلم دمه و ما له و ان يظنّ به ظنّ السّوء ، اى ، حق تعالى از مسلمان حرام گردانيده است خون او و مال او و گمان بد بر او . پس گمان بد مباح نباشد مگر به چيزى كه مال بدان مباح شود ، و اين به مشاهده باشد يا به بيّنهء عادلة ، و چون آن نباشد و گمان بد در خاطر تو آيد ، بايد كه آن را از نفس خود دفع كنى و بر وى « 176 » مقرّر گردانى كه حال او بر تو پوشيده است چنان كه بوده است . چه آن چه از او ديدى محتمل نيك و بد هست .
سؤال عقد ظن به چه شناسند ، چه شكها در دل درآيد و حديث نفس باشد .
هامش
( 175 ) حجرات 49 - 6 .
( 176 ) از نفس خود ، از خود .